نمی تونم واقعا نمی تونم
خیلی تلاش می کنم که احساسم تو زندگیم اثر نذاره اما با کوچکترین اتفاقی کنترل خودم رو از دست میدم
مثلا چند روز پیش با صدای اس ام اس هر چی تو دلم داشتم خالی کردم در نهایت این نصیبم شد که نباید می فهمیدی چیزی رو که نباید بدونی چون آرامش بینمون از بین میره
حتی حاضر نیست قبول کنه که اشتباه می کنه و داره خودش این زندگی رو خراب م یکنه در نهایت جوری رفتار میکنه که انگار من ذهن بیمار و مریضی دارم انگار که از اول من آدم شکاکی بودم انگاد دچار توهم هستم در صورتی که میبینم به روابط ادامه میده پنهانی تر با دروغ های بیشتر
به من میگه خواستت رو بگو وقتی تاثیری نداره دیگه به چه شکلی باید بگم حضوی چشم تو چچشم با مه رو محبت با دل شکستگی و ناراحتی با خشم و عصبانیت تو پیغام در نهایت یه جمله فقط جواب میده من تو رو دوست دارم و همه چیز مثل قبل تکرار میشه
دیگه هیچ تلاشی برای حفظ زندگیش نمیکنه همه چیز رو از من میخواد من باید تنهایی این زندگی رو حفظ کنم براش بجنگم
منم که فقط باید جوری رفتار کنم که مرد تو خونه بمونه دلخوشی داشته باشه زندگی مشترک اینه اینجوریه که یکی داغون بشه یکی بدوعه تلاش کنه بیه نفر دیگه هیچی
خسته شدم واقعا خسته شدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)