اول از همه امیدوارم که مشکل شما هرچه سریع تر حل بشه بهاره عزیز و با موفقیت این مرحله رو پشت سر بگذارید.
اما در مورد موضوع خودم، ما تقریبا یک روز در میان برنامه پیاده روی یا بیرون رفتن با هم رو داریم، من خیلی روزها سعی میکنم برای ناهار با هم باشیم. صحبت میکنیم و لذت میبریم اما خب مون طور که قبلا گفتم در مورد رابمون و احساساتمون صحبت نمیکنیم. اصلا صحبت در رابطه ما دو تا انگار ممنوع هست!! البته من مشتاقم که بهش از احساست مثبت یا منفیم بگم اما عکس العمل اون به نحوی هست که انگار میگه "باز این شروع کرد"! با اینکه هیچ گاه لحن غر غر کردن ندارم و نارضایتی نشون نمیدم. همیشه میگم میدونی من این جور حس میکنم و دوست دارم یا دوست ندارم اونم جبهه نمییره در مقابلم اما وقتی میبینم میلی هم نداره میگم بهتره دیگه حرفشو نزنم و این باعث میشه فقط در درون خودم با خودم روشون کار کنم و خب حجم زیادی از احساسات منفی میمونه و من متاسفانه!
در مورد رابطه هم چشم سعی میکنم ذهنی این کار رو انجام بدم البته نکته ای که باقی میمونه اینه که خب ایشون به سمت من میاد، رابطه ای برقرار میشه اما باز هم در این رابطه یک فاصله حس میکنم چون ایشون در طولش و بعدش هیچی به من نمیگه! این باعث شده من فکر کنم فقط طبیعت و ساختار طبیعته که تو این موضوع ایشون رو تشویق میکنه و این موضوع کلافم میکنه! ضمن اینکه بهش گفتم که خواسته های من چی هست اما حس میکنم نمیتونه یا روش نمیشه در موردش باهام حرف بزنه! من فقط دوست دارم بهم نشون بده که از بودن با من لذت میبره، ببینم که برای لحظات با هم بودنمون مشتاق هست اما برای اون این خواسته ها زیاده. من راهنماییتون رو انجام میدم و نتیجه رو هم بهتون میگم اما صرفا اومدن ایشون به سمت من مشکل من نیست چون این مورد وجود داره. من دنبال راهی هستم که دیوار و گپ بینمون رو بشکنه.
باز هم یک دنیا سپاس
یار هربان عزیز مجددا سلام
ممنون که باز هم اومدین و به من سر زدین
شما چهار قدم به من نشون دادین که من مختصری در مورد هرکدوم میگم. قدم اول: شکستن حیای بی مورد. ببینین دوست عزیز من به نوبه خودم با اینکه دختر هستم و این موضوع بالطبع برام سنگین تر هست تا یک پسر، سعی به شکستن این مرز کردم. مرزی که قبلا بین ما نبود و یک بار حتی همسرم قبول کرد که بعد از ازدواج ما دورتر شدیم از هم!! با اینحال توی این فضا حتی حرف زدن از نارضایتی هات و ناراحتی هات هم سخته چه برسه به موضوعات خاص تر اما من تو تنهاییم چندین بار تمرین میکنم و جملات رو خوب و بد میکنم که تا جای ممکن مخرب نباشه و رو در رو با همسرم باهاش حرف میزنم حتی در مورد رابطه ج/ن/س/ی. اما ایشون فقط شنونده خوبی هست! این باعث نشده اون هم به همین راحتی بیاد و باهام حرف بزنه که شاید دلیلش خودم بودم. شاید مواقعی که ناراحتی هاشو میگفت و من سریع بهم برمیخورد باعث شده که ایشون از گفتن حرفای دلش امتناع کنه تا تنشی ایجاد نشه!! من الان متوجه شدم که احتمالا خودم باعث این شکاف شدم! به نظرتون چه طور حلش کنم؟!! من هدفم این بود که نحوه انتقادش رو اصلاح کنم اما ظاهرا کلا منحرفش کردم....
در مورد قدم دوم، چشم من به راهنمایی دوستان گوش میدم اما به دوست قبلی هم گفتم، صرفا وجود یک رابطه در هر سطحش چیزی نیست که مشکل من رو حل کنه. من مشکلم اینه که رابطه ای که ما داریم به نظرم در حد و مقیاس یک زندگی تازه شروع شده نیست! شاید بد نباشه که یک بار دیگه به همسرم بگم خواسته هاشو در این مورد بهم بگه، تا برای خودش یاداوری بشه که خواستش چی بود و الان کجا هست. ضمنا من هم اگر اشتباهاتی دارم صبورانه بپذیرم و اصلاح کنم.
در مورد قدم سوم و چهارم: من خیلی سعی میکنم کنارش باشم و حتی کلامی ه مدام بهش میگم که کنارشم، باهاشم، از تلاشش تقدیر میکنم، هر امتحانی رو پاس میکنه کلی بهش اعتماد به نفس میدم. برنامه بیرون میگذاریم میریم، اما احساسات رد و بدل شده در این روابط باب میل من نیست و از نظرم یک طرفس. منصانه نیست که کلمه یک طرفه رو به کار ببرم چون مطمئنم که اون هم احساسات بسیار پاک و خوبی نسبت به من داره اما شیه نشون دادنمون متفاوت هست. به هرحال ببینین دوست عزیز، من زود میام خونه، شام مورد علاقشو با مخلفات اماده میکنم، فضای رمانتیکی میچینم، یک هدیه کوچک رو با یک جمله عاشقانه بهش میدم و اون فقط میگه واقعا ممنون!منو میبوسه وکاملا همه چی براش تموم میشه! هنوز هدیش جایی هست که بهش دادم و برش نداشته بعد از دو هفته!خب شاید اتظار من بالاست و بگین به نظر طبیعی میاد اما واقعیتش من خیلی دل شکسته شدم. من خیلی برنامه داشتم که به دلیل اینکه بی میلی ایشون رو دیدم حتی حرفشم نزدم. لباسمو عوض کردم و رفتم سر درس خوندنم در حالیکه ذهنم پر بود از سوال و دلم واقعا گرفته بود! این ماجراها باز هم تکرار شده. من عاشق کارهای رمانتیک و عاشقانم. مثلا بهش میگم ممنون که تو زندگی منی و میبوسمش اما اون با لحن شوخی میگه خواهش میکنم. خلاصه هربار به نحوی عاضقانه و رمانتیک تلاش میکنم اما نهایتا میخوره توی ذوقمم و میگم باشه ایراد نداره هرکس یک طوری هست. گاهی با خودم میدم خوبه این نوشته ها رو بدم همسرم بخونه تا از احساسات من با خبر بشه. جالب اینه که اوایل جس میکردم فقط یه کم رفتارش با قبل اشناییمون فرق کرده و منتظر خوب شدن اوضاع بودم اما الان اگه بپرسی چی میخوای ازش، نمیدونم از کجا شروع کنم. چون اینقدر چیزهایی ریز حالمو بد کرده که خودم گیج شدم و نمیدونم مشکل من و همسرم دقیقا چیه!
به گفته شما من باز هم سعی میکنم با پنهان کردن ناراحتی هام خودم رو سرزنده نشون بدم و باهاش وقت بگذرونم و سعی کنم وظایفمو کامل انجام بدم. هر احساس لذت بخشی از یک لبخند تا عمیق ترین احساسات رو به فال نیک میگیرم و ازش لذت میبرم. سعی هم میکنم که به اتفاقات گذشته فکر نکنم. فکر کنم یک مدت هم به خودم فرصت بدم چون الان واقعا حال خودمم خوب نیست. چند روزه سردرد مزمن دارم، مدام تو تنهاییمام گریه میکنم و دستم حالت خواب رفتگی پیدا میکنه و این نشون میده که بیش از حد درگیر این مشکلات شدم. سعی میکنم یه کم به اتفاقات گذشته فکر نکنم چون حتی این موضوع احساسم رو هم نسبت به همسرم عوض کرده و ضمنش راهکارهای شما دوستان رو پیش میگیرم. فقط یار مهربان، پیشنهادتون چیه، شما قدم ها رو فرمودین اما نگفتین مثلا چه طور اون مرز خجالت رو بشکنم با توجه به اینکه باید برای همسرم شکسته بشه. موارد دیگه رو هم رعایت میکنم. الان تا همین حد میتونم بگم اوضاع بهتر از دو روز پیش هست اما مشکل من هنوز سرجاشه. یک وقتایی میام به همسرم نزدیک بشم ، بغلش کنم و بگم خسته نباشی، اما لحظه ای که یادم میاد چه قدر تو روزهای گذشته منو با رفتارش و سردیش تحقیر کرد، یا فکر میکنم ممکنه الان باز پیش بیاد عقب میکشم در حالیکه واقعا دوستش دارم!نمیدونم باید این ها رو بهش بگم یا نه. من دوست ندارم یک عمر مثل یک انسان سرکوب شده باشم از طرفی ددوست ندارم انتقادهای مداوم و غر غر کردنم همسرمو برنجونه. خواهشا نظراتتون رو بگین...









علاقه مندی ها (Bookmarks)