به خدا همه اينكاراروكردم، ارامش خيال حان به خدا انقدر اين مدت عوض شدم ك همه فهميدن، همه ميگفتن چى شده انقد شادى، انقد به خودت ميرسى، اما باز دارم كم ميارم...
فك ميكنم حق با اقا مهدى ه
يه ساله همه ش درگير پرستارى از پدرش بود ، صب و ظهر و شب اونحا، ميگفت تحت فشارم و ميخوام راحت باشم و... نه با من مهمونى مياد،نه مسافرت، نه مهمونى حق داره بياد خونمون، همه وقتش با خونوادشه بعدشم دوستاش... خيلى ازهم دور شديم، خيلى
منم يه جاهايى اشتباه مردم، قبول دارم، نميگم من تكميلم
الان يه ماهه ك پدرش فوت شده، باز گف ميخوام با درستام برم مسافرت يكى دوشبه، منم ديدم شرايطش بده گفتم باشه هرجا ك روحيتو عوض ميكنه همونحا باش، دوس دارم حالت خوب باشه و بخندى...
گفتم اين يه بار اشكال نداره، باباشو از دس داده حق داره
اما حقيقتش اينه خيلى وقته وضع هميته، هرچقدم دعوا ميكنم يا محبت انگار نميبنه، همه ش ميگه با خونوادت برو سفر منم با دوستام باشم، والا خسته شدم، سرد شدم، حتى رابطه جنسيم ك داريم فكرم رو اينه الان باز ميگه فرداشب نميام خونه
ه وقتم خونوادم ميرن جايى من نميرم، يا ميگه برو خونه بابات بخواب نميرم، قهر ميكنه، هو زخم زبون ميزنه، اينحا زندونه، اينحا قفسه، عجب خريم زن گرفتم
منم فك ميكنم راه هانيه حان درستهذ بايد بمونم و قهر و تحمل كنم
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)