سلام دوست عزیز.شما توی وضعیت سه سال پیش من هستید.کاملا درکتون میگم چی میگید.شاید بیشتر از همه کسایی که نظر دادن توی اینجا.چیزهایی که به ذهنم میرسه رو بهت میگم که در مورد خود من جواب داده اما نمیدونم به درد شما میخوره یا نه.اول اینکه اره مهمه.برای خیلی از دختر ها هم مهمه حتی دخترایی با ظاهر معمولی.(برخورد داشتم که میگم) پس اینکه این مسئله برای دخترا مهم نیست رو بذار کنار.من سه سال پیش به شدت بابت این مسئله ناراحت بودم جوری که زندگیم مختل شده بود.تا هم حرف میزدی میگفتن این که غصه نداره دکتر تغذیه برو و تغذیتو خوب کنرواز این نظرهایی که به هیچ دردت نمیخوره.من دقیقا عین شما هستم.دنیا رو هم بخورم بازم چاق نمیشم.روی وزنمم بره مثلا یکی دو کیلو سریع بر میگرده..خلاصه دیدم دارم نابود میشم.اعتماد به نفسم که به کلی از بین رفته بود تا جایی که اگر قبلا یکی میگفت لاغر هستی با خنده هم شده باهاش مقابله میکردم و منم تیکمو بهش مینداختم.اما این اواخر دیگه خودمم اگر کسی این حرف رو بهم میزد باهاش همراهی میکردم و میگفتم راست میگی خیلی هیکل بدی دارم و دست خودم نیست وخلاصه مظلوم نمایی و شکست رو پذیرفته بودم.تا جایی که دیدم دیگه دارم از بین میرم و این جور نمیشه.اولین کاری که برای بازگشت خودم انجام دادم این بود که به خودم گفتم تو همین هستی.باید خودتو همینجور که هستی بپذیری.یکی مثل تو لاغره.یکی چاقه.یکی چشم نداره.یکی فلجه.یکی سرطان داره و.......خب وضعیت تو از خیلی از اینها بهتره که.به خودم گفتم باید خودتو بپذیری و دیگران هم اگر در موردت نظر دادن به جهنم( ببخشید واقعا همینو به خودم گفتم) این مرحله یکم سخت بود چون دقیقا همون حالت قبلی بود که گفتم منتها اولش یکم خودخوری میکردم در مقابل حرف مردم که این خود خوردیه هم ازارم میداد.هر چی بیشتر میگذشت بیشتر با این تفکر خو میگرفتم که جدود بعد از یک سال کامل شد جوری که اگر هم کسی بهم میگفت لاغری اول تو دلم میخندیدم و میگفتم اصلا نظرت برام مهم نیست و واقعا هم همینطور بود.این مرحله خیلی برام مهم بود چون اگر توش گیر میکردم باز فکرم خراب میموند.پس خدا کمکم کرد خیلی خوب تونستم ردش کنم.مرحله دوم کارم فکر کردن به توانایی هام بود.من توی یک ورزش معروف خدا استعداد نابی بهم داده و اینو هر کسی که یکبار حین ورزش ببینه به راحتی متوجه میشه و به جرات تاثیر زیادی روی افراد میذاره در نوع برخوردشون باهام.مخصوصا اگر طرف خودش اهل این ورزش باشه..برای نمونه توی محل کارمون هر هفته بین همکارا میریم ورزش و وقتی توانایی من رو دیدن واقعا دید و برخورد همشون باهام عوض شده.اصلا انگار یک وزنه شده برام.مخصوصا زمانی این قضیه گل کرد که به تازگی مسابقاتی هم برامون گذاشتن و تمام مدیران و مقامات رده بالا هم نظاره گر اون بودند.اونقدری این قضیه و تفریح و تمجید ازم زیاد شد که چند وقت پیش سر میز ناهار خوری یکی از همکارا به شوخی گفت ادم هر جا میره صحبت از تو هست این میزها الان هر جا بشینی بحث تکراریه
خلاصه اینکه اصلا همه لاغریمو از یاد بردن.اتفاقا وقتی با لباس ورزش توی زمبن قرار میگیرم خیلی استلیم قشنگ میشه.اینو توی فیلمی که ازمون گرفتن دیدم.الان در حال حاضر من توی مرحله ای هستم که چیزی به اسم دختر و نظرات افراد غریبعه در مورد هیکلم اصلا برام مهم نیست.من با بی اهمییت کردن حرف مردم و کار کاردن روی توانایی هام تونستم با این مسئله کنار بیام.در مورد بحث دختر و ازدواج هم با تصمیمهی که در مورد ازدواج نکردنم گرفتم با این مسئله کنار اومدم ( من نمیدونم شما بتونی با این مسئله کنار بیایی یا نه اما در مورد من خیلی جواب داد و دیگه هیچ گونه ناراحتی از این مسئله ندارم) یک موضوع دیگه اینه دنبال دختری باش که شرایتتو بپذیره.بلاخره همه دخترها هم خوش هیکل و خوش قیافه نیستن که پس حتما جفتی برای شما هم وجود داره.راستش من خودم با این مسئله نتونستم کنار بیام علتش هم این نبود که دنبال دختر خوش هیکل و خوش قیافه باشم علتش اینه اینه که به نظرم دختری که حق انتخاب نداره جواب مثبتش به تو به خاطر تو نیست و چون حق انتخابی در کار نیست هر کس جای تو هم باشه جواب مثبت میگیره و من به شخصا ترجیح میدم مجرد بمونم تا یکی به این طریق بخاد بهم جواب مثبت بده.ببین تو چه زمینه ای استعداد داری برو توی اون خودتو قوی کن.الان دخترا همینی هستن که باهاش مواجهه شدی و تو نمیتونی چیزی رو تغییر بدی.پس خودتو تغییر بده.موفق باشی.







) این مرحله یکم سخت بود چون دقیقا همون حالت قبلی بود که گفتم منتها اولش یکم خودخوری میکردم در مقابل حرف مردم که این خود خوردیه هم ازارم میداد.هر چی بیشتر میگذشت بیشتر با این تفکر خو میگرفتم که جدود بعد از یک سال کامل شد جوری که اگر هم کسی بهم میگفت لاغری اول تو دلم میخندیدم و میگفتم اصلا نظرت برام مهم نیست و واقعا هم همینطور بود.این مرحله خیلی برام مهم بود چون اگر توش گیر میکردم باز فکرم خراب میموند.پس خدا کمکم کرد خیلی خوب تونستم ردش کنم.مرحله دوم کارم فکر کردن به توانایی هام بود.من توی یک ورزش معروف خدا استعداد نابی بهم داده و اینو هر کسی که یکبار حین ورزش ببینه به راحتی متوجه میشه و به جرات تاثیر زیادی روی افراد میذاره در نوع برخوردشون باهام.مخصوصا اگر طرف خودش اهل این ورزش باشه..برای نمونه توی محل کارمون هر هفته بین همکارا میریم ورزش و وقتی توانایی من رو دیدن واقعا دید و برخورد همشون باهام عوض شده.اصلا انگار یک وزنه شده برام.مخصوصا زمانی این قضیه گل کرد که به تازگی مسابقاتی هم برامون گذاشتن و تمام مدیران و مقامات رده بالا هم نظاره گر اون بودند.اونقدری این قضیه و تفریح و تمجید ازم زیاد شد که چند وقت پیش سر میز ناهار خوری یکی از همکارا به شوخی گفت ادم هر جا میره صحبت از تو هست این میزها الان هر جا بشینی بحث تکراریه

علاقه مندی ها (Bookmarks)