والاه
من كه مي خواستم ازدواج كنم آقا اومدن خواستگاري. رفتيم توي اتاق . نيم ساعت كه خوبه. ما ده دقيقه توي اتاق بوديم.
هر چي من گفتم اون گفت هر چي نظر شماست.
گفتم نظرتون در باره كار كردن خانما چي يه
گفت هر جور كه خودت دوست داري. من نه مي گم برو نه مي گم نرو
گفتم در مورد فلان چيز نظرت چي يه
همون جوابو داد
آقا هر چي ما گفتيم ايشون نظر ندادن
به هر كي گفتم من نظر اين آقا رو نفهمديم همش مي گه هر چي تو بخواي همه خنديدن گفتن خوبه ديگه خر مرادو سوار شو. هر چي بگي گوش مي كنه. به به ببين چقدر دوستت داره.
خواستم يه مدت رفت و آمد كنيم . يه دو باري قبل از بله گفتن من اومد رفتيم بيرون اما جز تعارفات الكي و مزخرف حرفي نزديم
در آخر همه به اين نتيجه رسيدن كه اين آقا خوبه و بايد بله رو بگيم
من كه نفهمديم كه اين آقا رو شناختم يا نه
الانم كه از هر كدوم از رفتارها و حرفهاش شكايت مي كنم اين ننه من مي گه درست مي شه سخت نگير. اولشه. بري سر خونه خودت درست مي شه
من كه نفهميدم چي درست مي شه
اينم شد ازدواج؟!
يه دوستي داشتم (دختر) بعد از يكسال رفاقت تازه پي به افكار و رفتارهاي زشتش بردم و ولش كردم.حالا اين يكي كه شوهر آدمه و بايد يك عمر باهاش زندگي كني
دوستم داره. خيلي كارها واسم مي كنه. از احترام چيزي كم نمي ذاره. اما عقايدمون به هم نمي خوره. از نظر پدر و مادر من انگار اين چيزها مهم نيست. اصلا عقايد چي هست؟! نونه يا كشكه؟!








علاقه مندی ها (Bookmarks)