نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
سلام

زیاد سعی نکن پدرت را قانع کنی
مودبانه و محترمانه توضیح مختصری در مورد حرفی که می زنن بده
اما انتظار نداشته باش یک شبه ... پدر مثلا 50 ساله ی شما، متحول بشن.

اخلاقش را بپذیر و سعی کن باهاش کنار بیایی
اینطوری خودت کمتر اذیت می شی و به درست بهتر می رسی.
بخدا من خیلی مودبانه صحبت میکنم
اوایل (دو سال پیش ) من هم واکنش نشون میدادم پدر داد میزدن منم میرفتم تو اتاق !!
اما یکی دو ساله هیچی نمیگم فقط میگم چشم که بگذره زود تر اما از درون خودم خیلی اذیت میشم و تا مدتی تو ذهنم هست صحبتشون
میگم که حتی اون مقدار 7 ساعتی هم ک میخابم همش با ترسه
درس خوندنم با ترس پدرم هس
در حالی ک بزارن ب حال خودم باشم با ارامش بیشتری خواهم خواند
نمیدونم چیکار کنم :(
انگار یه ترسی از پدرم دارم
البته ترسی ک دارم اوایل برای درس بود اما چند وقته ب مسائل دیگه هم سرایت کرده :(
همش سعی میکنم ازشون فاصله بگیرم
پیش دانشگاهی ما معمولا نمرات سر کلاس مهم نبود ینی نباید تشریحی میخوندیم ن تنها من همه بچه ها نمرات خوبی نمیگرفتن اما من همش با ی ترسی از پدرم امتحان میدادم
(نمیدونم تونستم حرفم و برسونم یا نه ؟ )
یا ...
مثلا دیشب خاله م ک یک دختر دو ساله شیطون داره اومده بودن خونه ما از ظهر ، شب هم من و پدر و مادرم رفتیم بیرون و پدرم بارها ب مادرم تاکید کردن ک در اتاق من و ببندید مهسا ( دختر خاله م ) نره تو اتاق برگه های امتحانی رو پاره کنه
حتی وقتی اخرین نفر ک من بودم از خانه خارج شدم پدر باز هم گفتن تو ک تو اتاق نرفتی درش و باز کنی ؟
من همش باعث میشد تو راه ب ذهنم بزنه الان مهسا میره تو اتاق همه رو پاره میکنه بابام هم کلی سر مامانم و خالم داد میزنن :(
در حالی ک اصن نرفته بود تو اتاق
شاااید این ترس بخاطر این باشه ک مامانم قبلا مشکلاتشون با پدرم رو ب من میگفتن و و درد و دل هاشون و با من میکردن :( وقتی ۱۴¤یا ۱۵ سالم بود !!