ممنون از پاسختون تازه نفس گرفته عزیز، دیگه خیلی دیر شده و ما حرفامون رو زدیم در مورد سوالاتی گه من ازش پرسیدم یهو به ذهنم نرسیده بود که بخوام به زبون بیارم من ازش خواستنش رو پرسیدم در حالی که واقعا دوست داشتم همه چی درست بشه و خودشم فهمید ...با وجود اینکه عادت های رفتاری نادرستی هم داشت اما من واقعا میخواستم همه چی درست بشه ولی خودش نخواست... او دیگه الان فقط حرف مادرشو قبول داره اینکه ما به درد هم نمیخوریم... البته که اگر خودش میخواست مثل همون روزای اول با سماجت جلو همه می ایستاد همونقدر که او از این وضعیت اذیت شده منم شدم همین الانش من دارم سنگ او رو به سینه میزنم به خاطرش جلو همه ایستادم اما خودش چی... فقط از خدا میخوام و امیدوارم به زودی زود پشیمون بشه....








علاقه مندی ها (Bookmarks)