ممنون از راهنمایی ت شیدا جان، اما این کار فقط پیش داوریه، هدف من فقط پیدا کردن راه حل و حل مشکلات بوده فقط.......نخواستم که رابطه برقرار کنم که مثل آدمایی برخورد میکنه که بهش خیانت شده... من مطمئنم که فقط خودش رو فریب داده ... در ضمن من مدرس دانشگاه هستم و اگر گفتم همکارم بهم پیام داده و من جوابش رو ندادم به این معنی نیست که من اون آقا رو مدام میدیدم، بلکه فقط و فقط دو بار اون هم در یک دانشگاهی که فقط یک روز اونجا درس داشتم... منظورم اینه که به هیچ شکلی نمیشه فکر کرد که ارتباط خاصی وجود داشته، در ضمن مادرش میگفت همسرم با اون آقا چند بار هم صحبت کرده و مو به مو و جزئیات همه چی رو پرسیده... در مورد اون آقایی که من ازش شماره مشاور از قم میخواستم بگیرم همه پیام هام داخل گوشی بوده و همه رو خونده اصلا موردی یا حرفی زده نشده که بشه طور دیگه ای برداشت کرده...
به نظرتون تا کی میتونه خودشو فریب بده با این کارش داره زندگیش رو از دست میده.. چطور میتونه با خیال راحت از همه چی بگذره؟؟؟ روز آخری که بعد از ارسال دادخواست همو دیدیم بهم گفت اگر ببازم آبروتو همه جا می برم... منظورش از باختن دادن مهریه بود.. و من بهش گفتم فک میکنی الان نباختی؟؟؟ گفتم برو ببر مگه من چیکار کردم! برام مهم نیست..گفت خیلی غیرتی م کردی خیلی جلوی خودمو گرفتم میخواستم برم حراست دانشگاه( میگفت حراست همه دانشگاها به هم وصله و خیلی زود همه جا باخبر میشن) که پدرش گفته هرچقدر دوسش داری آبروشو نبر منم نرفتم... منم گفتم همه دوس داشتنت دروغ بود... گفتم چطور تونستی اون همه منو کتک بزنی؟؟ گفت ببخشید گفتم عذرخواهیت الان که دیگه همه چی تموم شده به چه درد من میخوره.. گفت برو دیه ت رو بگیر ...بهش گفتم که من راضی به طلاق نبودم واقعا نبودم مادرت منو تا اینجا کشوند و بعد یه نگاهی به مادرش که کمی از ما فاصله داشت انداخت و دوباره بهم گفت که تصمیمت راجع به مهریه چیه............................ دلم ازین میسوزه که تا لحظه ای که دادخواست رو ارسال نکرده بودیم به این آرومی نبود اصلا نمیشد آدم بره طرفش .. واقعا نمیشد.... ولی بعدش اومد طرفم و خیلی آروم حرفاشو زد... آدمی که من فکر میکردم نمیتونه هیچ وقت عصبانیتش کنترل کنه حالا ایننن همه آروم بود....
اگر اینطور فکر میکنه، فکر میکنه که من بهش خیانت یا یه چیز شبیه این نباید از این سوء تفاهم دربیاد؟؟ من خیلی دوست دارم بشینم باهاش راجع به این قضایا صحبت کنم ولی وقتی یاد نکات منفی رفتارش می افتم انگیزه ای ندارم چون حتی اگر متقاعد هم بشه اونقدر حق به جانب هست که اشتباهات خودش رو نمیپذیره که مشکلات حل بشه.... ولی این حالاتم نوسان داره هر لحظه نظرم عوض میشه.... خیلی برام عجیبه اصلا باورم نمیشه که من هنوز این حالت ها رو دارم و اون مصمم تصمیمش رو گرفته باشه... اگر خسته س اگر انگیزه جنگیدن نداره اگه همه پشتشو خالی کردن خب منم این شرایطو دارم...چطور میتونه کنار بیاد با این جدایی....
الان واقعا واقعا میخوام بدونم یه آقا راجع به مساله ای تا کی میتونه خودش رو فریب بده؟؟
- - - Updated - - -
ممنون از پاسختون دوست عزیز
برداشتتون درسته همانطور که تو پست های قبلی گفتم قرص مصرف میکنه... ما تو هر دعوایی که داشتیم و بعدش ختم میشد به قهرهای طولانی هیچ وقت حتی یک بار هم نشد که یه نفر چه از فامیلای اونا و چه فامیلای ما پادرمیونی کنن چون فامیلای ما میگفتن ما میترسیم از اخلاق همسرت...فامیلای خودشم هیچ وقت باهاش کاری ندارن مدلشون دوری و دوستی هست اصلا به کار هم کاری ندارن اصلا.... این من بودم که همیشه با صحبت و امیدواری سعی کردم دوباره با هم باشیم... و همیشه تنها بودم هیچ حمایتی نداشتم ...
راستش من هنوز دلم باهاشه و دارم تمام زورمو میزنم ازش بگذرم... و با علاقه ای که از او نسبت به خودم سراغ دارم خیلی تعجب میکنم اصلا نمیتونم باور کنم اما او خیلی راحت ظاهرا با این جدایی کنار اومده..واقعا نمیدونم هرچقدر هم فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم اگر از یکی بخوام پادرمیونی کنه که دوباره همه چی درست بشه دوباره یاد اون همه درگیری و تنش و اعصاب خوردی می افتم انگیزه مو از دست میدم اگرم بخوام بپذیرم همه چی تموم شده آروم میشم اما این آرامش لحظه ایه همش یاد لحظه های خوبی که با هم داشتیم می افتم باز، شده یه دور تسلسل که لعنتی از فکرم بیرون هم نمیاد... نمیدونم چیکار کنم؟؟ واقعا نمیدونم.....









علاقه مندی ها (Bookmarks)