روایت میکنند که روزی درویشی و شیخی همسفر بکدند، از قضا به رودخانه ای رسیدند و خواستند از رودخانه عبور کنند
زنی هم کنار رودخانه بود که قصد عبور از رودخانه را داشت اما چون رودخانه خروشان بود زن قدرت عبور نداشت و از شیخ خواست تا دست اورا بگیرد و به او کمک کند
شیخ گفت تو زنی و ما نامحرمیم و حلال خدا حرام میشود و دست تو مرا به گناه آلوده خواهد کرد و باید راهی بیابیم تا تو بدون گناه دست مرا بگیری ...
و شیخ در حال گفتن همین حرفها بور که درویش زن را به بغل گرفت، به آب زد و از رودخانه عدور کرد.
شیخ گفت چه کردی، تو گناه کردی، زن نامحرم بود و ... و تا چندین روز در مورد اینکه چرا درویش زن نامحرم را بغل کرده صحبت میکرد که درویش گفت
من آن زن را بغل کردم و همانجا وا نهادم اما تو هنوز او را واننهادی!
دوست عزیز
امیدوارم معنی داستان را متوجه شده باشید
گویابیشتر از اینکه اون آقا درگیر شما باشه، شما درگیر ایشون هستید!








علاقه مندی ها (Bookmarks)