دوستان خوبم سلام
ممنون از پاسخ های بجایی که بهم دادین.
اوضاع من این چند روز اصلا خوب نبود.سه روز پیش با شوهرم تو تاکسی بودم و داشتم موضوعی در مورد یکی از فامیل هامون براش تعریف میکردم که یهو بهم گفت آروم حرف بزن.منم از لحنش ناراحت شدم و تا وقتی به خونه رسیدیم صحبتی نکردم باهاش.تو خونه سر موضوعی به این سادگی دعوامون شد.که البته از نظر من مهم نبود اما آخر سر شوهرم گفت من دوست ندارم حتی یک کلمه در مورد خانواده ت بشنوم.شروع کرد به بحث های قدیمی رو پیش کشیدن.
حدود دو سال پیش خواهر و شوهر خواهر من یه کار اقتصادی رو شروع کردن.اوایل کارشون خواهرم بهم گفت ما میخوایم این کارو بکنیم اما به کسی نگو.چند ماهه بعدش شوهر خواهرم به شوهرم گفت.از اون وقت به بعد هر بحثی میشه شوهرم میگه تو همه چی رو از من قایم میکنی.هزار بار بهش گفتم حریم خصوصی خواهرم بوده و گفته نگو اما بازم شوهرم میگه تو رو راست نیستی.تو گند های خانواده تو ماستمالی میکنی.آخه خانواده من چه گندی زده که من بخوام درست کنم پیش تو.
یه موضوع دیگه اینکه سال گذشته با شوهرم و خانواده ی بابام رفتیم ویلای پدرم.اونجا یکی از عزیزان من که یه پسر ۲۴ ساله س به شوهرم گفت اون میله رو نگیر لوله ی آب میشکنه. این حرفش شده عذاب و مصیبت برای من.از اون روز هر روز و هر روز بهم میگه چقدر فلانی بی فرهنگ و بی شعوره.نمیفهمه چه میگه.شنیدن این حرفهای شوهرم برای فقط همون یک کلمه عذاب همیشگیه که تموم هم نمیشه
باز هم توی دعوای اخیرمون شوهرم این حرف ها رو زد.
خانواده ی من با توجه به عرفشون مهمونی زیاد دارن و از اونجایی که من فقط یه خواهر دارم گاهی شوهرم توی پذیرایی ها کمک میکنه.اون روز میگفت من اگه بمیرم هم دیگه تو خونه بابات دست به کاری نمیزنم.میشم عین شوهر خواهر بی فرهنگ که هیچ کاری نمیکنه
دیروز از بس گریه کردم نفسم در نمیومد. واقعا قدرت واکنش درست ندارم.قرار بود دیروز برم خونه ی بابام اینقدر حالم بد بود و چهره داغون بود به مادرم گفتم مریضم نمیتونم بیام
اینا یه روی سکه س. روی دیگه ی سکه شوهریه که بی نهایت دوستم داره و من دوستش دارم. شوهری که هیچی تو خوبی کم نداره.اما عصبانی که میشه انگار یه شخصیت دیگه میشه
من یواش یواش دارم از همه چی محروم میشم.حداقل تفریحات رو به خاطر شرایط مالی خودمون نداریم.تفریحات جانبی هم که کنار خونه بابام یواش یواش کنسل میشه.مثلا شوهرم به خاطر جریانی که گفتم دیگه حاضر نیست ویلای بابام بیاد.
واقعا خسته شدم.حتی تو اوج مهربونی های شوهرم یاد حرفاش میفتم جگرم آتیش میگیره.
من چکار کنم؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)