من دختر با اعتماد به نفس پايين و مذهبي (اين ادم اولين تجربه احساسي خاص من بود)بودم
دوسش داشتم و تو اين ٧ سال به خاطر محدود كردن ارتباطات اجتماعي به خاطر اخلاق ضد اجتماعي شوهرم به شدت بهش وابسته شدم
طرز فكرم اين بود بايد به خاطر زندگيم كوتاه بيامو تحمل كنم.اينا كه ميگم دليل منطقي نيست براي طلاق نگرفتنم ،ميخوام بگم اين دلايل و ترس از عواقب طلاق منو زنجير كرده بود. ولي پناه بر خدا الان ديگه خانوادمم در جريانن و فك ميكنم بهتر بتونم خودمو از اين زندگي نجات بدم . اين جمله كه اوضاعم بدتر از اين نميشه و اينكه صورت واقعي شوهرمو ديدم و قلبم سرد شد نسبت بهش كار رو برام راحتر كرده! دادخواست طلاقو اخر كاراي حقوقيم ميدم
با تمام اين حرفا دوستان براي دعا كنين مقاوم باشم تو اين روزا
خدايا ارامش واقعي را به همممون هديه بده








علاقه مندی ها (Bookmarks)