ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و مطلب منو خوندید اما من از خودم خوشم نمیاد اصلا سرزنش خودمو میکشم انقدر فکر بد میکنم من ارزش خودم اوردم پایین که دیگرانو خوشحال کنم وقتی گفتی به خود فکر کن برس زار زار گریم میگیره و میگم این حق من نیست من ادم خوبیم این حق من نیست که انقدر زرج بکشم وقتی پیام های دوستان دیگرو خوندم مثل من داغون بودن برای اونم ارزو کردم خوب بشن چون درکشون میکنم مغز میتون ادمو نابود کنه اما من خیلی واضعم بدتره دیگه به خودم فکر نمیکنم ناامیدم از زندکی مادر و پدر همش بچه های مردمو تعریف میکنن میدونم تو همه خانواده ها بیشتر مادر و پدرها اینجورین اما منو تا یه مدتی کامل محدود کردن الان چند ساله که ازاد گذشتن منو اما فشار بهم میارن موقعی ازادم کردن که داغونم اصلا توجه بهم نمیکنن انگار حس میکنم اضافم تو خونه چون مادرم میگه بخاطر پدرت حاضرم تورو فدا کنم یعنی بکشم چون اول شوهرم بود بد تو نمیگم کلا بد هستن اما بیشتر موقع عجیب غریبن هر بدبختی دارم اولین کسانی که مقصر هستن مادر و پدرمن الان نمیتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم چرا چون اونا همش تصمیم میگرفتن لباس و درس هر چیزی فکر کنید واقعا گیر کردم اصلا خودمو نمیشناسم همش درباره دیگران و خودم داستان بافی میکنم منظورم همون فکر وخیاله کلا بد بین شدم زندگیمو نابود کردن مغزمو از کار انداختن انگار تو بدنه خودم زندانی شدم مثلا همین دیروز که هوا تهران خوب بود سریع رفتم بیرون برگشتم سریع خونه نمیتونستم تو پارک را برم و قدم بزنم همش فکرو خیال الان نکنه این خانم بگه من دیونم نکنه قیافم فلانه نکن ادم خوبی نیستم نکن خنگم نکنه نکنه نکنه با اینکه مشاوره رفتم گفت مشکل اصلی تو توی خونس هیچ برای ارام کردنه خودت نداریی هیچکس هوامو نداره اعتماد بنفس صفر من وقتی اون موقع میتونستم از خودم دفاع کنم منظورم از بچگیه همه این چیزارو ازم گرفتن نذاشتن خودم بفهمم دنیا دسته کیه ببخشید نمیتونم از کلمه های زیبا استفاده کنم چون فکرم خیلی مشغوله دست خودم نیست من هیچ کاریی نتوستم با میل خودم انجام بدم الانم ذهنم اجازه نمیده درست فکر کنم چون سریع همچیو فراموش میکنم چرا چون ذهنم همش درگیر گذشته و ایندس اصلا به حال یا الان توجه نمیکنه دوست عزیز که برام وقت گذاشتی همه از من ترک امید کردن تنها فقط یه چیزی که برام مونده فقط ترسه نصف عمرمو برای دیگران زندگی کردم عشق و محبت و پول فکرم احساستم همشو خرج فامیلو دوستانو مادر و پدرم کردم اما هیچ جوابی ازشون نگرفتم و فقط و فقط ازشون ضربه دیدم که این حالو روزمه و وقتی هم به خودم نگاه میکنم انگار یکی دیگس جلو روم وقتی فکر میکنم و با خودم حرف میزنم توجیه کنم خودمو میگم من دارم با کی حرف میزنم فرشاد کیه کلا هنگ میکنم

کارهایی که گفتید رو انجام میدم ممنونم وقتونو گذاشتید