یعنی نمی شود که ببینی و رد شوی/ بی آنکه حال زار دلم را مدد شوی
یا در سکوت سرد نگاهم که پر غم است/ حرف دلم نخوانی و دردی که مبهم هست
یعنی نمی شود که تو باشی و سیل غم/ حال نزار بنده ی زاری زند رقم
در راه مانده را تو به ره وا نمی نهی/ دست دلم بگیر که وامانده در رهی
اینها تمام حرف دلم نیست یا حفیظ/ من شاکیم ز دست خودم ایهالعزیز
چندیست گمشدم چو غریبی به راه تو/ هر قدر میروم نرسم تا پناه تو
انگار معصیت به کمینم نشسته است/ درمانده ام از این همه بابی که بسته است
هر سو هوای نفس چو گامی نهاده است/ به هر دلی که غمزده دامی نهاده است
من خسته ام از این همه راهی که رفته ام/ از این گذار بی ثمر امروز خسته ام
با اینکه هر رهیست عیان در حصار تو/ هر لحظه دورتر شدم از کنار تو
یا رب برس به داد حقیری که بی پناه/ افتاده بی خدای خود، از چاله ای به چاه
احوال زار و چشم ترم را که دیده ای/ نای ظلمت نفسی دل را شنیده ای
دستم بگیر و باز در آغوش خود بگیر/ قلبی که تا ابد به نگاهت شود اسیر
**** مناجاتی با صدای آقای علی فانی.
من و تو، آبروی مونده-ی باغیم و بارآور
من و تو، باغ آفت دیده-ایم اما بهارآور
چنان از ناامیدی-های هم امید میسازیم
که از یک شمع باورمرده صد خورشید میسازیم
ویرایش توسط Blue friend : شنبه 13 آذر 95 در ساعت 22:15
علاقه مندی ها (Bookmarks)