سلام
در این مدت زندگیم ،،،وقتی به خاطرات سفر زندگی ام نگاه می کنم ، وقتی با اون خاطرات نجوا می کنم ،،،
و درد و دل دیگران را در سفر و خاطرات زندگی خودشون جویا میشم ،،،، یه صدایی همیشه با منه .
صدایی که میگه زمان در حرکته ،،، بدون پذیرفتن عذر و بهانه ای
صدایی که میگه انسانها یکی پس از دیگری می آیند و اندکی زندگی می کنند و می رونند .
و اینکه چرا در این مدت کوتاه زندگیمون ،،، خودمان نباشیم و برای سفر کوتاه زندگیمون ،، کوله باری فراتر از اون سفر حمل کنیم
و اینکه چرا غصه ها و نگرانی های سالهای بعد زندگیمون را در زمان حال خرج و با اون نجوا می کنیم
و گاهی در قالب یه انسان دیگر زندگی می کنیم ،،، و از موهبت شناخت و توانایی هایی خودمون دور می مونیم .
شاید بتونم بگم یکی از چیزهایی که فهمیدم و تجربه کردم این باشه که : زندگی کنیم !
شاید بعضی از ماها باید فقط زندگی کنیم !!
یا شاید هم :
باید زندگی کنیم ، گاه با یک گل سرخ، گاه با یک دل تنگ...
گاه باید بروییم ، درپس این باران ،،،،گاه باید بخندیم ، برغمی بی پایان...
شاید این تجربه برای من این جوری هضم بشه که ما آدم ها باید مسئولیت شادی و نشاط زندگی خودمان را برعهده بگیریم
و اون را به عنوان بلوغ فکری احساسی خودمان در نظر بگیریم – و وابسته به محیط ندونیم .
و این که سعی کنیم در این مسیر زندگی به آگاهی برسیم و شرایط زندگیمون را ( بر خلاف میل ) همیشه سخت و بد تفسیر نکنیم !
اندکی صبر کنیم،،، شاید این شرایط نوعی آرامشی در خودش باشد.
لذا فکر کنم در زندگی رسیدن مهم نیست ،،، رفتن مهم هست ،،،،، چون هر چی بریم رسیدیم ( توانایی های خودمون )
و اینکه حسر ت گذشته را نخوریم و بدانیم :
**** گر چه برگشتن ز عمر رفته نتوان داشت چشم ،،، چشم های عمرم ،، منتظر یار بماند .****








پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)