ممنونم از دوستان خوبم. خودم شخصا آدم با گذشتي هستم. ولي واقعا نمي دونم ديگه بايد چي كار كنم. اصلا ديگه دلم نمي خواد به مامانش زنگ بزنم. همش من مي زنم. اگر ١٠روز هم زنگ نزنم آن ها اصلا هيج تماسي نمي گيرند. تولد مادر شوهرم بود. اصلا به ما نگفتند. تولد برادر شوهرم اصلا ما را دعوت نكردند. اين را از عكس هاي خواهر شوهرم كه توي اينستا مي گذاره مي فهمم. مادرش علنا گفت تا وقتي با خواهرش آشتي نكنيم ما را به منزلش دعوت نمي كنه. پس من خودم خودم را دعوت كنم. اين چند وقت هم خودم گفتم دارم مي يام و رفتم. همسرم كه اصلا زير بار حرف زور نمي ره. مي گه من برادر بزرگم اون بايد به من زنگ بزنه
البته خواهرشوهرم با همه مشكل داره. با خانواده شوهرش كه همه قهره. شوهرش هم بنده خدا از دستش شاكيه و هميشه گفته بخاطر عشق به بچه هام زندگي مي كنم. همسرش بارها به من گفته كه به شما حسادت مي كنه. نمي دونم با مادر شوهرم چطور برخورد كنم. همش مي گه تو برو








علاقه مندی ها (Bookmarks)