سلام ممنون از همه دوستان. تو این مدت از شوهرم خواستم جدا بشیم بهش گفتم که وقتی هیچکدوم از نیازام با تو برطرف نمیشه و کل بار زندگیم روی دوش خودمه ترجیح میدم تنها زندگی کنم. من تو مجردی زندگی سختی داشتم الانم خانواده خوبی ندارم که ازم حمایت کنن به شوهرم گفتم اگه فکر کردی چون کسی پشتم نیست تو هر شرایطی حاضر به ادامه زندگی ام اینطور نیست. من خودم حقوق ثابت دارم جای خوبی کار میکنم و نیازی ب کسی ندارم چطور تا اینجا از پس خودم بر اومدم ازین به بعدم برمیام. گفت یه فرصت دیگه بده. هربار همین حرفو میزد اینبارم کوتاه نمیومدم که دیگه گفت بیا یه بار تلاش کنیم نشد هرچی تو بگی. الان یه هفتست از لحاظ عاطفی بهتره و بهم توجه میکنه منم سعی میکنم جذبش کنم به طرف خودم. اما متاسفانه وامی که قرار بود این ماه جور بشه و ازین خونه بریم جور نشد و معلوم شد الکی وعده وعید گرفته بودم کلی بهم ریختم و مجبور شدم این ماهم اینجا بمونم. از شوهرم خواستم ماشینو بفروشیم و اونم ظاهرا قبول کرده و میگه تا آخر ماه اینکارو میکنیم. خیلی عصبیو بهم ریخته ام. مادرشوهرم همچنان ب رفتاراش ادامه میده و من واقعا تحمل ندارم و تصمیم گرفتم قبل رفتنم دیگه حرفامو بهش بزنم دلم میخواد وقتایی که شوهرم نیست تنها باشم که اونم اجازه نمیدن بهم . مثلا مادرشوهرم میره مسافرت هرچقد بهش میگم میخوام تنا بمونم بذون اینکه از من اجازه بگیره زنگی میزنه به یکی از فامیلا که بیاد پیشم. رسما آرامشم بهم میریزه. موندم تو این قوم ظالم. نمیدونم مستقل بشم چطوری مجابشون کنم که تنهای رو به بودن با شما ترجیح میدم. اگه هدفشون دلسوزی برای منه و نمیخوان من تنهایی بترسم تا بلایی سر بچم بیاد با ناراحت کردن من بچه بیشتر عذاب میکشه که. میترسم مستقل که شدم کلا تو خونم مهمون تلپ باشه.. برای آرامشم دعا کنین و راهکاری داریین بگین
- - - Updated - - -
سلام ممنون از همه دوستان. تو این مدت از شوهرم خواستم جدا بشیم بهش گفتم که وقتی هیچکدوم از نیازام با تو برطرف نمیشه و کل بار زندگیم روی دوش خودمه ترجیح میدم تنها زندگی کنم. من تو مجردی زندگی سختی داشتم الانم خانواده خوبی ندارم که ازم حمایت کنن به شوهرم گفتم اگه فکر کردی چون کسی پشتم نیست تو هر شرایطی حاضر به ادامه زندگی ام اینطور نیست. من خودم حقوق ثابت دارم جای خوبی کار میکنم و نیازی ب کسی ندارم چطور تا اینجا از پس خودم بر اومدم ازین به بعدم برمیام. گفت یه فرصت دیگه بده. هربار همین حرفو میزد اینبارم کوتاه نمیومدم که دیگه گفت بیا یه بار تلاش کنیم نشد هرچی تو بگی. الان یه هفتست از لحاظ عاطفی بهتره و بهم توجه میکنه منم سعی میکنم جذبش کنم به طرف خودم. اما متاسفانه وامی که قرار بود این ماه جور بشه و ازین خونه بریم جور نشد و معلوم شد الکی وعده وعید گرفته بودم کلی بهم ریختم و مجبور شدم این ماهم اینجا بمونم. از شوهرم خواستم ماشینو بفروشیم و اونم ظاهرا قبول کرده و میگه تا آخر ماه اینکارو میکنیم. خیلی عصبیو بهم ریخته ام. مادرشوهرم همچنان ب رفتاراش ادامه میده و من واقعا تحمل ندارم و تصمیم گرفتم قبل رفتنم دیگه حرفامو بهش بزنم دلم میخواد وقتایی که شوهرم نیست تنها باشم که اونم اجازه نمیدن بهم . مثلا مادرشوهرم میره مسافرت هرچقد بهش میگم میخوام تنا بمونم بذون اینکه از من اجازه بگیره زنگی میزنه به یکی از فامیلا که بیاد پیشم. رسما آرامشم بهم میریزه. موندم تو این قوم ظالم. نمیدونم مستقل بشم چطوری مجابشون کنم که تنهای رو به بودن با شما ترجیح میدم. اگه هدفشون دلسوزی برای منه و نمیخوان من تنهایی بترسم تا بلایی سر بچم بیاد با ناراحت کردن من بچه بیشتر عذاب میکشه که. میترسم مستقل که شدم کلا تو خونم مهمون تلپ باشه.. برای آرامشم دعا کنین و راهکاری داریین بگین








علاقه مندی ها (Bookmarks)