سلام ممنون از راهنمایی دوستان در جواب هانیه جان که گفتن نمونه ای از مشکلات جدید ایشون ببخشید آدمی به شدت فضولی هستند و باید از همه چیز سر در بیارن حدود چند ماه پیش من سنگ کلیه داشتم به اضافه اینکه در حین عمل دکتر متوجه شدند که حالبم هم بسته شده و من بیهوش نبودم و بی حس شده بودم و همه چیز و سر عمل خودم می دیدم و می شنیدم و چون از بیهوشی می ترسم خودم خواستم که بی حس بشم و این عمل هم عمل خیلی سنگینی نبود و من همون روز عمل بعد از ظهر از بیمارستان مرخص شدم و این مورد رو به اونها نگفته بودیم چون با توجه به شناختی که ازشون داشتم از کاه کوه می ساختن و این رو یه جور عیب و نقص برای من می دونستن و از شهری هم که ما زندگی می کنیم خدارو شکر دور هستند ولی خب پسرم به هر حال می فهمه یه شب که من رفته بودم دکتر نه برای کلیه هام به دلیل یه مشکل دیگه یه دکتر دیگه اونها زنگ می زنن خونه و همسرم می گه رفته دکتر ولی نگفته چه دکتری حدود دو هفته بعدش مراسم چهلم پدر بزرگم بود که ما چون با هم رابطه نزدیکی داریم در واقع من با پسر عموم ازدواج کردم و پدر بزرگ پدری هر دومون فوت شده بود اونها هم اومدن اونجا بعد از مراسم که ما رفته بودیم پیششون پسرم رو یه جایی گیر میاره و ازش می پرسه مامان برای چی رفته بود دکتر و اونم دست و پا شکسته یه چیزایی گفته بوده ولی پسرم زیاد از اون بچه هایی نیست که خیلی دقیق باشه و خوب برای کسی توضیح بده و با توجه به اینکه از این کار ها همیشه می کنه بهش گفته بودم که چیزی در مورد اتفاقایی که تو خونمون می افته نگه و خب بعضی مواقعم بچم در برابر اون نمی تونه من توی آشپز خونه بودم اومده می گه پسرم می گه سنگ داشته و چیزی سنگ داشته؟ منم گفتم نه و از اونجا رفتم توی حال که با صدای بلند و با یک حالتی انگار حرصش گرفته باشه می گفت می گه سنگ داره آدم تا این حد روانی اینم بگم ایشون سال ها پیش دچار مشکلات روحی و روانی می شن دقیقا نمی دونم چرا و چه بیماری چون پدر شوهرم به صورت سر بسته یه چیز هایی در این مورد گفته خلاصه از اذیت و آزار دیگران لذت می برن یا خواهر شوهرم که بچش به دنیا اومده بود پسرم می گفت مامانم نی نی به دنیا آورد مثلا ما هم این کار ها رو براش می کنیم که برداشت با یک حالتی گفت حالا بزار مامانت یکی به دنیا بیاره قبلا هم که پسرم رو باردار بودم هی می گفت فلان فامیلش دختر عمو پسر عمو بودن اونم 50 سال پیش خونشون بهم نمی خورد فقط یک دونه بچه بیشتر به دنیا نتونستن به دنیا بیارن نه اینکه این حرفش برام مهم باشه چون می دونم سوادی نداره و این حرف ها از روی حسادت و بد جنسی می گه
کلا چشم دیدن منو نداره با احترام رفتم بهش گفتم آخرین باری که اونجا بودیم و با همسر و پسرم می خواستیم بریم بیرون که مهمون هم داشتن گفتم میوه یا چیز دیگه ای نمی خواین می ریم بیرون بخریم گفت نه فردا خودمون می خریم بعدش که من نفهمیدم همسرم رفته بهش گفته اونم گفته فلان چیزو بخر بعد که داشتیم بر می گشتیم همسرم گفت برم این چیزی که گفته رو بخرم گفتم چرا من ازش پرسیدم گفت چیزی نمی خوام برگشتیم خونه و همسرم رفته بهش گفته بود چرا من گفتم گفته نمی خواد اونم برداشته گفته چون اون یعنی من بهش اصرار نکردم بعدش رفتم آشپزخونه می گه پسرش گفته چرا اون یعنی من گفتم گفتی نه منم بهش گفتم چون تو خیلی اصرار کردی ولی اون اصرار نکرده ؟ در حالی که با توجه به شناختب که توی این 12 سال دارم کسی نیست که اصلا اصرار کنه شاید همین طوری بگه چیزی نمی خوای ولی دیگه هیچوقت اصرار نمی کنه و همه این ها رو از خودش در میاره به هر حال از این به بعد من پشت دستم رو داغ می کنم که به این آدم برم بگم چیزی می خوای یا نه کسی که احترام رو نمی فهمه باهاش باید همینطوری رفتار کرد








علاقه مندی ها (Bookmarks)