سلام شیدا جان
اجازه بدین ضمن اینکه با قسمت اول حرفتون موافقم یه کم موضوع رو باز تر کنم براتون.
ایشون روز اول وضعیت مالی نرمال و خوبی داشتن و وقتی با من و خانوادم آشنا شدن خیلی علاقه مند شدن که توی ایران بمونن و پولشونو اینجا بذارن توی یه کاری.
متاسفانه توی یه کاری سرمایه گذاری کردن که بخش اعظم سرمایه شون از بین رفت و چون این سرمایه گذاری توی ایران بود، پدر من مدتها پیگیر کارش بود و حتی کارای وکيلشون رو بررسی کرد و از صحت موضوع مطمئن شد.
بعد وقتی که اومده بود ایران با بابام صحبت کرد و ازش خواهش کرد که بهش فرصت بده.
بابای منم چون خودش تجربه یکبار ورشکستگی مالی داشت درکش کرد و گفت مانعی نیست اگه بخوای صبر کنی که سعی بکنه مشکلاتشو حل کنه.
ایشون همه راهی رو که تا این سن رفته بود مجبور شد برگرده، علت اینکه الان اینقدر گرفتاری مالی داره این موضوعه.
هزینه های ویزا و اقامت من برای رفتن ، خیلی بیشتر از ویزا و اقامت کشوراي اروپاییه.
یه چیزی رو نمیفهمم، ایشون که احتمالا اونجا یه همخونه داشت، پس چرا انقد به آب و آتیش میزد، یه بار که بهش گفتم خواستگار دارم، علی رغم اینکه واقعا دستش خالی بود برای 7 روز پا شد اومد و به پدرم اصرار کرد که همه چی رو درست میکنم، پول خیلی زیادی خرج کرد برای اینکار، میگفت تلفنی بابات راضی نمیشه، باید بهش بگم نمیخوام از دستت بدم، خب همونجا با همون خانوم زندگی میکرد، دیگه چرا زندگی منو به آتیش کشید.
من خواهر ندارم، اینو دارم به خواهرم که شما باشین میگم. می دونید پروسه انتخاب من چطوری شکل گرفت. احساس توی انتخابم خیلی دخیل شد، و فکر میکنم دلیل شکست این انتخاب همین باشه.
الانم مشکلم اینه که این جدایی برام سخته، ولی میخوام انجامش بدم، دلم میخواست این موضوع که باورش دارم کاملا برام محرز میشد، چون به فراموش کردن این اتفاقات خیلی کمک میکرد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)