سلام
شبتون بخیر
میخوام خاطره بگم از نظر خودم که عاشقانه ست.
مشغول رسیدن به کارهام تو آشپزخونه بودم که همسرم اومد خونه و پشت دستش یه چیزی قایم کرده بود به من هم گفته بود دستاتو بیار جلو من ترسیده بودم گفتم شاید بخواد منو بترسونه می گفت نترس چیز ترسناکی نیست من هم دستامو آوردم جلوچند تا شاخه گل رز قرمز بود (از تو باغچه حیاطمون کنده بود) که خودش دورشو با علفای باغچه پیچید تا دسته ی مرتبی از گل درست بشه بنده خدا توی دستش هم خار رفته بود وقتی هم که گلو بهم داد هم از زیبایی گل و هم حرکت همسرم خیلی خوشحال شدم و وااای بلند گفتمو تشکر کردم خیلی هم با احتیاط بهم داده بود تا خارهاش نره تو دستام
.








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)