بچه ی شما یه موجود اضافه نیست بلکه یک انسانه. لطفا کمی به خاطرش رنجش ها رو تحمل کنید. خواسته ی زیادیه؟ آیا کمترین وظیفه ی شما به عنوان یک پدر این نیست؟
به نظر میاد توانایی خوبی تو کنترل احساسات خودتون ندارید. یعنی شما اینقدر ضعیفید که نفس کشیدن با یه آدم تو یه شهر رو هم نمیتونه تحمل کنه؟
شاید قصد همسر سابقتون برگشتن به شما باشه ولی شما که چنین قصدی ندارید درسته؟ خواهر شما که این طور فکر میکنه بنابراین چنین واکنش هایی نشون میده. اون فکر میکنه شما
قصد برگشت به زندگی تون رو دارید. عملکر اون در واقع ناشی از چنین تفکریه. بنابراین تمام تلاشش رو برای دور کردن شما از اون خانم میکنه. اگه خیالش راحت باشه که شما قرار نیست با
اون خانم زندگی کنید این جوری دستپاچه براتون دنبال زن نمیگرده.
خواهرتون به بچه ی شما مثل یک دام نگاه میکنه که همسر سابق شما براتون پهن کرده در حالی که واقعیت اینه اگه به احتمال 1 درصد هم نقشه ی همسر شما این باشه که از این طریق
به شما وصل بشه خوب باشه آیا شما اینقدر بی اراده هستید که نتونید خودتون تصمیم بگیرید؟ چه بخواید چه نخواید به خاطر فرزندتون به مادرش وصلید !!! چه دام باشه چه نباشه اون مادر
فرزند شماست. پس از چی دارید فرار میکنید؟ چرا با منطق به این ارتباط نگاه نمیکنید؟ چرا از این ارتباط برای تربیت سالم فرزندتون استفاده نمی کنید؟ آیا مادر داشتن نعمت بزرگی برای بچه
ی شما نیست؟ چرا به خاطر ضعیف النفس بودن خودتون دارید بچه ی خودتون رو فدا میکنید؟ رفتار شما از روی غرور نیست شما رسما دارید فرار میکنید. عجب !!! به خودتون بیاید. شما قرار
نیست با اون خانم ازدواج کنید حالا هر چقدر هم نقشه بکشه بذارید بکشه.
من درک میکنم شما عصبانی اید و فکر میکنید که حیف شدید و زندگی تون تباه شده و جوونیتون رفته بر باد . البته کاملا متوجه هستم که عدم کنترل احساستون میتونه تا کجا ها شما رو
ببره بنابراین توصیه میکنم به جای مشورت با خواهرتون که موجبات تشدید چنین احساساتی در شما میشه با یک مشاور خوب صحبت کنید تا بتونید خودتون رو جمع کنید چون اونچه که بر ما
گذشته تموم شده رفته و غیر قابل برگشته اما همین لحظه و آینده ی پیش رو رو چرا با دستهای خودمون خراب کنیم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)