سلام و ممنونم از همه ى شماهايي كه واقعاً دلسوزانه برام وقت گذاشتين و به خوبى مثل يكى از اعضاى خانواده تون راهنماييم كردين
تو اين چندروز خيلى فكر كردم و هر دو حالت موضوع رو كنار هم گذاشتم (گفتن يا نگفتن)
فكر ميكنم شوهرم و يا هرمرد ديگه اى اونقدررررر عاقل باشه كه درك كنه چرا اين موضوع رو ازش مخفى كردم و اگر روزى همسرم قضيه اعتياد پدرم رو فهميد اميدوارم كه عاقلانه با موضوع برخورد كنه و قبل از هرچيزى دركم كنه كه مطمئنم همين طور هم ميشه
چون پدر بيچاره م خيلى تقلا ميكنه و ميكرد كه كسى متوجه ضعفش نشه و نميخوام با يه جمله اعتبارش رو پيش دامادش به لجن بكشم
هرچى بيشتر فكر ميكنم بيشتر مطمئن ميشم كه دلم نميخواد اين راز رو كسى بدونه
اميدوارم خدا هم مراقبم باشه و نزاره رازم فاش
بشه
بازم ازتون ممنونم بابت راهنمايي ها و وقتى كه برام گذاشتيد و ممنون ميشم اين تاپيك رو مديران ببندن چون من به نتيجه اى كه ميخواستم رسيدم .
با هیچکس بر سر باورش نمى جنگم؛
خداى هر کس همان است که؛
درون او با وی سخن مى گوید ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)