
نوشته اصلی توسط
داود.ت
یه خورده قاطعیت همراه با لبخند به شوهرتون نشون بدید که اجازه فکر کردن این مدلی به خودش نده
سلام ممنونم از شما راستش چندروزپیش که این بحث دوباره پیش اومد یه خورده باهاش تند شدم و گفتم اصلا برام خنده دار نیست نگو دیگه لطفا ...
اونم خندید و چیزی نگفت
امیدوارم که دیگه تکرار نکنه حرفاشو و همه چی رو فراموش کنه ....
- - - Updated - - -

نوشته اصلی توسط
Amina
اگر می تونید نقش بازی کنید یک بار که خودتون و پدرتون تنها هستید و ایشون بوی تریاک می دن بهشون بگید بابا! پیش کی نشسته بودی، بوی تریاک می دی.
این طوری ایشون متوجه می شن که بوی تریاکشون مشخصه و احتمالش هست که حواسشون رو بیشتر جمع کنند.
سلام ممنونم ازتون بابت اینکه وقت گذاشتین. متاسفانه اونقدر دلو جرات ندارم که این حرفرو به بابام بزنم و میترسم ازم ناراحت بشه ...یا شک کنه که من میدونم
چون خیلی ی ی وقتها شده که بوی شدیدی میداده ولی ما هیچ کدوم به روی خودمون نیاوردیم - چون مریض هم هست نمیخوام دلش بشکنه ...
قبلاهااا خیلی از این موضوع رنج میکشیدم و از بابام بدم میومد به خاطر این قضیه اما از وقتی مریض شد و به نبودش فکر میکنم و بدن نحیفش رو میبینم که داره جلو چشمم هرروز لاغر تر و ضعیف تر میشه خودم رو مقصر میدونم
شاید اگه اون دختر دلخواهش بودم یا بیشتر بهش محبت میکردم یا زندگی خوبی با مامانم داشت هیچ وقت گرفتار این مشکل نمیشد... الانم فقط به چشم یه مریض بهش نگاه میکنم ... یکی که گول خورد و اشتباه کرد... نمیخوام فکر کنم معتاده ... مطمینم خودش از این موضوع بیشتر رنج میبره تا من
ببخشید شاید یه خورده زیاد حرف زدم بیشتر جنبه درد و دل داشت
با هیچکس بر سر باورش نمى جنگم؛
خداى هر کس همان است که؛
درون او با وی سخن مى گوید ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)