آقای محمد رضا از شما ممنونم.
اینها چیزی نیست که من بخوام بهشون افتخار کنم. نمیتونم هم ازشون فرار کنم. چون بخشی از زندگیم هست. تازه شدم فردی معمولی که باید یاد بگیرم مانند دیگران زندگی کنم. با اعتماد بنفس، با کنترل هیجاناتم، با فکر کردن قبل از هر عملی. حالا دیگه وقت دغدغه های بزرگتری هست، مثل حذف تکبرم، حسادتم، عصبیت و ضعف هایی که باید موقعیتش فراهم شه که خودش رو نشون بده. به قول معروف:
خوب باشد محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد.
هنوز خیلی ضعف هام از بین نرفتن و خیلی ها هنوز رو نشدن. عجله ای ندارم. قدم به قدم انشاء الله. با دعای شما عزیزان همدردی. سپاسگزارم از شما.
wishbone گرامی، ممنونم از تذکرتون. من نگفتم پدرم 30 ساله ترکمون کرده. گفتم 30 ساله جای دیگری کار و زندگی دارن. سرمایه شون جای دیگری هست. نگفتم هرگز به ما سر نمیزنن و من از بدو تولد ایشون رو ملاقات نکردم!!!! البته دور از جونم! چون اگه نبینمشون دق میکنم. دیوانه میشم.
پدرم معمولا تا چند سال کودکی من یک دو سال میرفتن و چند ماهی ایران استراحت میکردن. ضمن اینکه ما هم تعطیلات نزدشون میرفتیم معمولا. بعد ها فواصل کمتری می موندن. مثلا شش ماه میرفتن و سه ماه ایران بودن. ما هم سر میزدیم، دیگه داداشام اونجا بودن. من 18 سالگی بود که برای کارهای دانشگاهم یه سوء تفاهم پیش اومد و ممنوع الورود شدم به اونجا. ضمن اینکه چند سال قبلش پدرم ورشکست شده بودن (تقریبا اول دوم دبیرستان بودم فکر کنم) سه چهار سال ایران بودن. بعد مجددا به شراکت یکی از دوستانشون رفتن و اونجا یک شعبه کوچک از فروشگاه قبلیشون زدن، که به لطف خدا به 3 شعبه گسترش دادن. خب طبیعیه. ایشون سرمایه شون اونجاست، متد کاری اونجا رو بلدن، پسرهاش اونجا خونه زندگیشون رو راه انداختن، نمیتونن به خاطر من بیان ایران. از طرفی، مادرم هم نمیتونن پای من بمونن همیشه و برادرهام شکایت میکنن که به خاطر من از مادرشون دور هستند. از طرفی پدر مادرم خودشون به حضور هم به خصوص در این سن احتیاج دارن. چون مادرم مجبور بودن به خاطر من ایران بمونن یا پدرم دو ماهی یک بار چند روزه سر بزنن با مادرم شیفت عوض کنن کنار من باشن. الان من چند مدته درسم تموم شده و مجبور شدم بیام پیش خواهرم (البته تحت نظارت ایشون) که یه کشور دیگه است زندگی کنم. دیگه خیلی تو دست و پاش بودم تصمیم گرفتم چند مدت دیگه برگردم ایران و مدتی هم نزد مادر بزرگم باشم. خلاصه هیشکی حضانتمو قبول نمیکنه.نمیدونم چی در انتظارمه و دقیقا کجا زندگی کنم. ایشالا خیره. شاید این چالش جدیدمه. امیدوارم دفعه بعد تو تجربه عروجی باشه که آقای محمدرضا پیشنهادشو دادن.
اگر بخوام داستان سرایی کنم چرا خودم رو اینچنین خراب کنم؟ یه داستان میساختم که تصویر زیباتری ازم بمونه. بخصوص که اینجا دو ساله موندم. مسلما کارهایی واجب تر از سرگرم کردن دوستان همدردی دارم.
جالبه یه روز مهمانی آمد پیشمون که پیشتر ملاقاتشون نکرده بودم. ایشون از زندگیشون گفتن و من تعجب کردم و گفتم فوق العاده برام عجیب بود. گفتم خیلی شگفت انگیزه زندگیتون. ضمن اینکه من هیچی یادم نمی مونه و این فوق العاده است که تک تک این لحظات در ذهنتونه! مادر گفت: خب مهنام هیچ اتفاقی تا به حال تو زندگیش نیوفتاده و یه زندگی معمولی و تکراری داشته!!! دقیقا این جمله اومد تو ذهنم که فقط خدا میدونه چه فراز و نشیب هایی تو زندگیم بوده و هیچ کس در فضای غیر مجازی نمیتونه تصور کنه این آدم توصیف شده در همدردی منم.پیش میاد دیگه.
شما دعا کنید برام.
![]()








نمیدونم چی در انتظارمه و دقیقا کجا زندگی کنم. ایشالا خیره. شاید این چالش جدیدمه. امیدوارم دفعه بعد تو تجربه عروجی باشه که آقای محمدرضا پیشنهادشو دادن.
شما دعا کنید برام.
پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)