
نوشته اصلی توسط
nasim31
دوباره سلام و ممنون برای پست هاتون
هر چقدر پست اولتون به دل نشست، پست دومتون تلخ بود (حداقل برای من). من دقیقاً از دل همین مشکلاتی که گفتید میام. دونه دونه این مشکلات رو پا به پای تمام دختران دهه شصتی حس کردم و شاید خودم به نوعی سردمدار این نسل باشم. از مشکلات زمان تولد در جنگ(مخصوصا اینکه من دقیقا در مناطق جنگی به دنیا اومدم) و کلاس های پر از دانش آموز(کلاس هایی که هنوزم آثار خرابی جنگ رو داشتن) و سطح کیفی آموزش بسیار بسیار پائین و استرس فراوان شب های کنکور و رقابت با هم نسلانی که حتی در همون زمان از امکانات آموزشی بهتری "نسبت به شهری که من و امثال من بودیم" برخوردار بودند و ....
پس از گذروندن تمام اون سختی ها که شاید خیلی هاشو به دل نگرفتیم و فکر میکردیم زندگی همینه و چیزی جز این نیست!!! از بازرسی صبحگاهی و روزانه ی ناخن ها و ابروهای دختر بچه های دبیرستانی که حتی برای کمی ناخن مورد توبیخ جدی و بسیار خشمگین از طرف مسئولین قرار میگرفتند (به جای برخورد ملایم!) تا تماااااااام حرف ها و آموزش هایی که برای "یک دختر خوب بودن" دیدن، اینکه باید یاد بگیرن چجوری خودشونو و نیازهاشون رو سرکوب کنن و به جنس مخالفی که برای اولین بار پشت میزهای دانشگاه ملاقاتش میکنن بی توجه باشن، در غیر این صورت "یک دختر خوب" نیستند ( نگید اینطور نبوده).........
خواستم یه خسته نباشید به مسئولین بدم و بگم اجازه بدند همونجوری که ما تو هر مرحله ای خودمون جنگیدیم ادامش هم خودمون بجنگیم، نسل ما به خاطر مشکلاتی که داشته از هرررررر نظر آبدیده تر از نسل قبل و بعدش شده، انسان های مظلومی که شاید به معنای واقعی و توی متن زندگی تونستن مفهوم سنت و مدرنیته بین دو نسل خودشون درک کنن. نظریه پردازی در مورد این مبحث زیاده کو مرد عمل جز خود ما؟!
علاقه مندی ها (Bookmarks)