درود دوباره دوست خوبم ببخشید ولی هنوز هم دقیق نگفتین می کوید اختلاف فرهنگی این یک موضوع کلی است دقیق تر بگوید که اختلاف فرهنگی تان چه چیز است و چقدر عمیق است. این موضوع که اختلاف فرهنگی تان چه چیزی باشد و چقدر حتی در صورتی که در ایران هم زندگی نکنید تاثییر خودش را می گذارد...
در مورد اعصبانیت نامزدتان و میزانش باید دقت بیشتری کنید
در مورد اختلاف فرهنگی در همه نظر مختلفیم. مثلا ما جملاتی هستیم اونها ساده. ما اهل شلوغ بودن و بگو بخند اونها اروم (اما شاد شاید واقعی تر از ما شادن حتی). وضع مالی ما بهتره از اونها- در نگاه اجتماعی ما خانواده بالاتری به نر میایم. ما برون گراییم اونها نه. ولی انصافا ادم های خوبی هستند. من حدود دو سال هست که میشناسمشون و شش ماه هست که میرم و میام ادم های ساده و بی الایشی هستند. نمیگم بدی ندارند اما میشه باهاشون زندگی کرد.
البته اینم بگم که من از چند سال پیش تو یک سری موارد با خانوادم متفاوت شدم درواقع با اینکه دختر مورد علاقشون بودم و یک عمری همیشه تابع و موافقشون و به وضوح من رو خیلی زیاد دوست داشتند حتی بیشتر از بقیه شروع کردم به تغییر.حس کردم باید بزرگ بشم و نظراتم رو که عنوان میکردم بهم میگفتن ساز مخالف میزنی، سخت گیری، یک جور وقتی باهاشون بحث میکردم با اینکه میگفتن منطقی هست اما خسته میشدن از دیدگاه من. هیمن مسئله هم که از چند سال پیش و قبل از اشنایی با نامزدم شروع شد باعث شد که کم کم من که اینقدر وابسته خانوادم بودم ازشون دورتر شدم. عاشق همیم و هم رو دوست داریم اما دیگه اون دختر کوچولویی که با تمام وجود حرفاشونو قبول داشت و اونها تنها پناهش بودن این حس رو نداره. از این حس هم خودم گاهی میرنجم. چون اون صمیمیت خیلی زیبا بود اما خب شاید من نتونستم جوری صحبت کنم که با وجود تفاوت ها اون صمیمیت حفظ بشه. البته خیلی تلاش کردم اما تو روزهای سخت زندگی مدام برای اخلاق و عقایدم سرکوب میشدم و تو تنهاییم تصمیم میگرفتم که عقایدم رو بروز ندم تا بتونیم راحت و صمیمی کنار هم باشم. البته این کم شدن صمیمیت رو من حس میکنم اما شاید چون خیلی کم هست کسی از بیرون متوجه نشه یا شاید تا به خانوادم بگم قبول نکن! به هرحال اینو گفتم که بدونین من هم اخلاقی کاملا مطابق خانوادم نیستم.
دوست عزیز برای شروع زندگی مشترک گفتن این که اسون می گیرم و یا سخت اصلا درست نیست مگه مسابقه هست. این نوع نگرش به معیار ها تون عوض کنید سعی کنید معیار درست انتخاب همسر داشته باشید و از اون معیار درست به راحتی عبور نکنید این معیار درست با سخت و اسان گرفتن اصلا ارتباطی ندارد
دوست مهربانم، واقعا ممنون که با دقت حرفام رو خوندین و جواب دادین. منظور من از سخت و اسون این نیست که در انتخابم اسون گرفتمو منظورم در رفتار الانم هست. ببینیند من نمیگم بهترین کیس دنیا رو انتخاب کردم اما به نظر خودم و خانوادم این اقا خوب و معقول بود. البته از چند ماه پیش با یک دلخوری که بین نامزدم و خانوادم پیش اومد، خانوادم دیگه مثل قبل نمیبیننش و دوستش ندارن. بعد اون دلخوری به من گفتن ادامه ندم و من هم همین کار رو کردم اما نامزدم سعی کرد قضیه رو توضیح بده و حتی مشاوره رفتیم و من هم تصمیم گرفتم ادامه بدم تا باز هم هم رو بشناسیم. خانوادم از اونجا به بعد همیشه دنبال تکرار همون اشتباهش هستند و گاهی میگن میترسن از تکرار اون رفتارش. من دوست ندارم بگم اشتباه میگن چون میترسم نتونم قضاوت درستی کنم اما اینو بگم که اون دلخوری در حد یک ناراحتی ساده بود که نامزد من صحبت نکرد و خانوادم گفتند قیافه هایی که گرفت بی احترامی بود ( به قول معروف سر و سنگین برخورد کرد که خوشایند نبود.) این توضیح رو دادم که بدونین کاملا مشکلات چیه.
اما در مورد اسون و سخت گرفتن، من دختری نبودم که سیاست زندگی کردن داشته باشه. شاید برای خودم داشتم ولی تجربه رابطه ندارم و این بار اولم بوده و هست. من حتی هیچ وقت از خانوادم بای خواسته هام پافشاری نکردم و حتی سختمه از نامزدم خواسته یک کم پیچیده ای داشته باشم. روی همین حساب زیادی ملاحظه کارم. همه چیو تا وقتی ویران کننده ندونم ازش میگذرم. میگن چرا مهمونی نگرفت واسه فلان کار، چرا اینو نخرید و .. ولی من به نظرم وقتش نبود، به جاش کار دیگه ای کرد و ... و از همش میگذرم که میدونم حدیش خوب نبست و باعث میشه نامزدم توقعاتم رو ندونه. منظورم از اسون گرفتن سیاست زنانه برای زندگی خوب بود.
می شه دقیق تر بگید؟ شما دوست دختر و دوست پسر بودین اگر بودین ایا رابطه جنسی هم داشتین؟؟
خیر ما دوست نبودیم. از جلسه اول خواستگاری رسمی برگزار شد. خانواده ها در جریان همه چیز بودند و اشنایی ما شکل گرفت. حدودا یک سال هم رو میشناختیم که چندماهش البته به دلیل مخالفت خانواده هارابطه دورادور داشتیم.بعد از این یک سال و موافقت همه ما نامزد کردیم و قرار شد باز هم هم رو بشناسیم تا سه ماه بعدش عقد کنیم. از بعد از نامزدیمون ما وقتای زیادی رو با هم بودیم. ازادانه خونه های هم میرفتیم و چندباری پیش اومده که رابطه احساسی داشته باشیم اما رابطه جنسی کامل خیر!
من خودم حتی تا این حدی هم که بوده رو دوست ندارم و گاهی خودم رو سرزنش میکنم. از لحاظ دینی و فرهنگی مشکلی ندارم و تا حدی هم نبوده که بگم فرهنگی روی زندگیم تاثیر میذاره اما به هرحال گاهی که توی همین وب سایت ها نظرات منفی اجتماع رو میبینم میگم بهتر بود بهش احترام میذاشتیم اما به هرجهت چون ما وقتای زیادی با هم بودیم و اکثرا تنها بودیم و رابطمون با عشق شروع شد، گاهی بیش از د به هم نزدیک شدیم شاید! نظر نامزدم هم این هست که مشکلی نداره با این موارد اما احترام میذاره.
این که خسته شدین یا نه رو خودتان تعیین می کنید من بنا به این حرف که گفتین خسته شدم ان هم در اغاز راهی که هنوز به صورت کامل شروع نشده ان حرف زدم و این یک زنگ خطر است...
پرسش قبلی تاثیر زیادی در پاسخ به این حرف تان دارد اگر شما روابط جدی داشته اید و از طریق دوستی با هم اقدام به نامزدی کرده باشید روی نظرات و تصمیمات شما به شدت اثر خواهد گذاشت.
بهتر با خودتون صادق باشید کمی از بیرون به خودتان و رفتارتان و رابطه بین خودتان و نامزدتان نگاه کنید و فکر کنید ملاک درست انتخاب همسر رو داشته باشید و بعد جمع بندی کنید. اما اگر از همین الان دچار فرسایش شدین باید این رو بدونید دوران نامزدی دوران شیرین و کم مشکلی هست و زندگی مشترک مشکلات جدی تری رو می تواند ایجاد کند و فرسایش بسیار بیشتری....
من احساس خستگی میکنم و دلیلش هم اینه که احساس ترس دارم. ازاد نیستم انگار!همش منتظر فیدبک خانوادم هستم و متاسفانه اون ها هم با جدی شدن رابطه ما انتظاراتی که از اول قرار شد نباشه رو زیرپا گذاشتند و مدام بهش و به خانوادش ایراد میگیرند. من روزی چندبار باید مقابل حرفاشون و طعنه هاشون به خودم یا نامزدم باشم و هیچی نگم، ارومشون کنم و برم تو اتاقم با تنهایی گریه کنم. این باعث شده بترسم که اگه ازدواج کنیم چند ماهی که اینجام رابطم در خطر هست. با این حال الانم وقتی نامزدم رو میبینم همش انتظار دارم بهم انرژی که از دست رفته رو بده، ضمنا به اون نمیگم در چه فشاریم و اونم نمیدونه. گاهی که اونم باهام بحث میکنه واقعا حس میکنم توی این دنیا منم و خدا! با خودم میگم چرا اینقدر تنها موندم پس! نکنه اشتباه کردم و ....اعتماد به نفسم رو تو خیلی زمینه ها از دست دادم، دیگه خودمو قبول ندارم که وقتی فکر میکنم بگم درسته یا نه. یعنی میگم حق با نامزدم بود اما اینقدر به هم ریختم که نمیتونم باور کنم فکرمو به خودم میگم شاید داری اشتباه میکنی.
از طرفی من دختر خیلی موفقی بودم و هستم. یعنی هیچ کس حتی خانوادم باورشونم نمیشه که الان تو این وضعیتم. فکر میکنن مثل همیشه موفق و سربلند میام بیرون. همین باعث شده غمم رو تنهایی به دوش بکشم و ترس از شکست داشته باشم.
من سعی کردم از بیرون نگاه کنم. جاهایی درموردش احساسی تصمیم گرفتم چون دوستش دارم. اما در کل پسر خوبیه. میدونم عیباش چیه اما به نظرم رگ خواب خودشو داره. هیمن الان که اینا رو مینویسم یک حسی خودمو داره سرزنش میکنه که چرا فقط تو اینی میگی! پس داری اشتباه میکنی!
در مورد رابطه من همیشه سعی کردم رابطه احساسی که باهاش داشتم تو تصمیم اثر نذاره خودشم به شدت ادم منطقی هست.
من سعی کردم همه چیز رو بگم چون اوضاعم اصلا خوب نیست. چند شب میشه که نمیخوابم و مدام گریه میکنم. یک ساعت هایی در روز خوبم و خوشبخت و بقیه اش به فکر ایندم، اینکه چرا اون دختر وابسته که اینقدر دوستش داشتند حالا اینقدر سرزنش میشه، انگار طرد شده، مگه خودم سر خود این تصمیم رو گرفتم که باهام اینجوری رفتار میشه! و هزارتا فکر منفی دیگه. معذرت میخوام که اینقدر طولانی شد. اما گفتم شاید بتونین کمکم کنین و از تنهایی به دوش کشیدن این افکار خلاص بشم. ازتون خواهش میکنم کمکم کنین.








علاقه مندی ها (Bookmarks)