شوهر من ادم بدی نیست فقط عصبیه. یا خوب خوب یا خیلی تند. خوبی هاش: خوب بهم محبت میکنه. خونشون میرم برام غذا میکشه. حتی تو خونشون کار میکنم بهم کمک میکنه. اگر با زبون بگیرم خوبه . اما خانوادش خیلی دخالت دارن تو زندگی. و کاراشون یکطرفه هست دوست دارن حرف حرف خودشون باشه. مادرشوهرم اخلاقش اینطوره و رو شوهرم تاثیر داره. در کل حرف مادرش روش خیلی اثر گذاره. مواقعی که مادرش مقصره و به من تیکه چیزی انداخته شوهرم در غیاب مادرش گفته کار مادر من اشتباهه بیا گذشت کن. دوست داره من شیک بپوشم. اما تحت تاثیر حرف خانوادشه و داتا وقتی عصبانی بشه داغونه. اکثر اوقات که دعوا کردیم من سکوت کردم و قهر . بهم برخورده و قهر کردم. وقتی دعوا میکنه خیلی فحشهای زشت و بد میده بعضی وقتا. که من از زشت بودن فحشاش و قاطعیت برخوردش گریه میکنم. بیشتر اوقاتی که ما دعوا کردیم من زدم زیر گریه و اون بیشتر احساس قدرت کرده. من ادمی نبودم که با جبروت حرفم بزنم میترسیدم ازش. این یعنی کمبود اعتماد بهنفس. به هرکی میگم میگه تقصیر خودته گذاشتی هر طور خاسته باهات رفتار کرده. اخرین بار که بحث کردیم و باعث شد این مساله به اینجا کشیده بشه اینطور بود که مادرم گفتم بره ارایشگاه انتخاب کنه برا عروسیم. چون خودم فرصت نمیکنم سلیقه مادرم قبول دارم. مادرم ارایشگاه انتخاب کرد اما خودمم باید ارایشگاه میبودم که نوعش رو انتخاب کنم. به شوهرمم گفتم هر موقع خاستی برین منم بگو بیام. این قبلا گفته بودم بهش. تا اینکه اون روز بهم زنگ زد که مادر و خاهرم رفتن همون ارایشگاه که انتخاب کردی و پول میخان بدن . منم پشت تلفن سرش داد زدم گفتم هر کار دلتون خاسته کردین نباید منم میگفتین؟؟؟. شوهرم در مقابل داد من چیری نگفت . گفت به مادرت بگو ارایشگاه زنگ بزنه نوعش رو تلفنی بگین. مادرم همونجا گوشی از دستم گرفت و با عجله درباره نوع ارایش اراشگاه صحبت کرد. چون خودش قبلا رفته بود گفت فلان بسته ارایشی رو انتخاب کنین. بعدش به خود ارایشگاه هم زنگیدیم. چند دقیقه بعد شوهرم با عصبانیت تمام بهم زنگید سرم بدتر داد و گفت چرا مادرت اول گوشیو گرفت سلام نکرد مادرت عصبانی صحبت کرد من مگه راننده مادرتم. من با ارامش گفتم خب منم باید نوع بسته ارایشی انتخاب میکردم. گفت تو لیاقتت بسته اشغاله. منم ناراحت شدم گفتم جیغ جیغ نکن بیشوور. بهش برخرود گفت چی گفتی. منم گفتم گیر نده. گفت خیلی خوب یک کاری میکنم حالت جا بیاد. این اولین باری بود من بهش فحش دادم. 2 ساعت بعد بهم پیام داد که سرویس چوب خریدیم. خیلی ناراحت شدم. جوابش ندادم. فرداش 4 بار بهم زنگ زد جوابش ندادم. پیام داد بهم و گفتم من هیچ ارزشی ندارم برات خودت سرخود رفتی خریدی. گفتش باید بفهمی درست صحبت کنی. خیلی ناراحت شدم. خلاصه خیلی زنگید برادرش زنگ زد حضوری رفتیم با هم صحبت کردیم. موقع حضوری خیلی تند شده بود انگار غرورش شکسته بود که من 4 بار زنگ زدم و جوابی نداده بودم بهش. همونن اول من و برادرش و خودش بودیم رفتیم تو محوطه باز صحبت کنیم خیلی تند و بدجور رانندگی میکرد داغون ترمز میگفت. من خیلی ترسیدم. من گفتم اون گفت و براردشم بینمون داوری میکرد من هم مقصر بودم ایشون هم همینطور . اما ایشون خیلی بیشتر مقصر بود. برادرش گفت پس شما و شما کاراتون قبول کردین. در همون حین عصبانیت من بحث طبقه بالا وسط کشیدم. شوهرم گفت به هیچ وجه امکان نداره خونه دیگه اجاره کنیم یا طبقه بالا یا هییچ با شدت عصبانیت داد زد و گفت قرار بعدی ما تو دادگاه.
خیلی ناراحت شدم. حتی رو پیشنهاد من فکر هم نکرد. این مشکل من بود