به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 22

Threaded View

  1. #14
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 آذر 96 [ 09:06]
    تاریخ عضویت
    1395-1-15
    نوشته ها
    136
    امتیاز
    3,315
    سطح
    35
    Points: 3,315, Level: 35
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 225 در 72 پست

    Rep Power
    35
    Array
    سلام خانوم ملورین
    من اگه از اول بخوام زندگیمو براتون بگم میشه مثنوی هفت من

    من با این سنم روزهایی رو پشت سر گذاشتم که الان روزیرهزار بار هم خدا رو شکر کنم که گذشته اند باز هم.کمه

    ببینید همسرم اصلا با من حرف نمیزد نمیگفت چه خواسته ای چه توقعی از من داره

    خب منم که علم غیب نداشتم وقتی اون بهم نمیگفت منم نگاه میکردم به مردهای دور و برم مثل بابام یا برادر هام یا شوهر خاله هام ببینم.چه خواسته ای تز خانومشون دارند خودم رو کشتم تا الان تازه داره باهام حرف میزنه میگه چی دوست داره چی میخواد تازه تازه بعد از شش ماه عقد دیگه فکرش رو کنید

    اوایل که اصلا بهم محل نمیذاشت خب منم دختر چشم و.گوش بسته تنها مردهایی که باهاشون بگو بخند داشتم برادرهام و پدرم بودند
    یه عشق نافرجامی هم داشتم که فقط با نگاه و سرخ و سفید شدن با هم حرف میزدیم که چون فامیل بودیم نذاشتند بهم برسیم
    چندین بار همون اوایل عقد پیش شوهرم گفتم خیلی پشیمونم با هیچ پسری دوست نبودم اگه منم با پسرها میگشتم الان چم و خم کار دستم بود منی که هیچ کسی رو نداشتم که بهم یاد بده نصیحتم کنه یعنی یه غمخوار و دلسوز نداشتم

    مثلا خواهر بزرگترم که یه محبت خواهری بهم نکرد از بچگی منو تحقیر میکرد

    حتی نمیذاشت لباس نو که عید مثلا میخرید مامانم رو بپوشم
    بعد هم بزرگتر شدم نذاشت ازدواج کنم منم موندم تا اون ازدواج گرد بعد من که متاسفانه بعد از ازدواجش هم منو اذیت میکرد و دخالت میکرد و عذابم میداد
    مامانم منو به زور شوهر داد دروغ نگم خودمم دوست داشتم ازدواج کنم اما فانتزی های داشتم مثلا شوهرم خیلی دوستم داشته باشه عاشقم باشه بهم محبت کنه قدر داشتنم رو بدونه که همش خیال واهی بود

    نمیدونم چرا هیچوقت از خدا شوهرپولدارو خوشتیپ نخواستم الانم خدارو شکر میکنم من همسرم رو دوست دارم شش ماه گریه کردم شش ماه بی محلی و سردی و بی محبتیش رو به جون خریدم من مثلا نو عروس بودم نه تفریحی نه بگو بخندی هیچی

    من خیلی تلاش کردم
    هزاران دفعه با پیام بهش حرفهای دلمو زدم اما کو گوش شنوا


    ***********

    نادانی بزذگی که من کردم و الان به اندازه ای پشیمونم که حد نداره

    تمام اتفاقات رو به خانوادش گفتم دیدم دیگه نمیکشم دیگه بریده بودم

    از اون ور مادرشوهرم همش میگفت زهرا سادات انگاری محمد رو نمیخواد و همش گلایه میکرد یا اگه من نادانی میکردم سریع به شوهرم خبر میدادند
    خلاصه اون که کلا باهام سرد بود بدتر میشد
    منم رفتم بهشون گفتم اگه پسر شما منو نمیخواد یه کلمه بگه نمیخوام چرا داره ذره ذره جونمو میگیره به خدا من داغون شده بودم از اونطرف میدیدم دخترهای فامیل که همزمان عقد کردیم همش در حال تفریح و خرید و بگو و بخند

    اما شوهر من منو به زور دوساعت تحمل میکرد

    دیدم انگاری دیگه اخر خط رسیدم تلاشهام بی نتیجه محبت هام بی جواب
    دیگه منی که روزی یه بار به شوهرم زنگ میزدم اگه صداش رو نمیشنیدم اروم و قرار نداشتم
    دیگه کم کم بهش زنگ نمیزدم دیگه داشتم میشدم عین خودش دیگه برام مهم نبود

    بعد از شش ماه محبت کردن دلم خون شد تا دیدم داره کم کم منو میبینه
    دیدم علتش چیز دیگه هست که شوهرم از من فرار میکنه اونم بی پولی بود


    شوهرم پنج ماه بیکار بود من بهش یه مقدار دادم که خیلی پشیمونم به مادرشوهرم گفتم خواهش میکنم هر کسی این پست منو میخونه هیچوقت و هیچ جا پیش هیچ کس از شوهرش بد نگه حتی به حق
    همش دعا میکنم شوهرم منو حلال کنه ببخشدم همش استرس دارم نکنه تمام گله و شکایتم رو به گوشش برسونند
    خواهرم لا تمام ظلم هایی مه بهم کرد و جگرم رو سوزوند این حرفش رو خوب بهم زد که
    زنی که از شوهرش بد بگه زن زندگی نیست

    من پشیمونم و عذاب وجدان زیادی دارنوم خیلی زیاد همش میبینمش شرمنده میشم

    **************

    حالا راهکارهای من:::
    1_ خیلی بهش محبت کردم چون دوستش داشتم و دارم بی چشم داشت

    2_هیچوقت حتی یه کلمه تا الان تا امروز از خانوادش نه به شوهرم نه به کسی دیگه بد نگفتم گله و شکایت نکردم چراذخواهرت اینجور چرا مادرت اونجور چرا واسم کادو نیاوردید چرا مثلا منو دعوت نکردید اصلا( دلیلش هم این بود برای من تنها شوهرم مهم بود و بس من واسم فقط به دست اوردن دل شوهرم مهم بود اینکه منو ببینه دوستم داشته باشه بهم محبت کنه)

    3_گله و شکایت نکردم طعنه نزدم غر نزد(ببینید توی پیام براش مینوشتم و میفرستادم اما تا امروز رودر رو غرغر نق و نوق نکردم)

    4_ اصلا به روی خودم نیاوردم پس عیدی من کو کادوی سیزده لدر و کلا منایبت ها رو اصلا نگفتم چرا نیاوردید چون برام بودن شوهرم مهم بود چون میدیدم بیکاره از ش نخواستم که شرمنده بشه غرور مردم بشکنه)

    5_ به خانوادش احترتم میذارم باهاشون راحتم به این معنی که اصلا خودمو نمیگیرم من خانوادش رو دوست دارم چون خانواده و کس و کار شوهرم هستند پس منم دوستشون دارم چون شوهرم رو دوست دارم)

    تا الان که شش ماه عقدیم دریغ از یه هزار تومن پول یا پارکی منو ببره هیچی منم اوایل چند باری گفتم ببردم پارک قدم بزنیم و حرف بزنیم اما نبرد من دیگه نگفتم)

    کلی کارهای دیگه الان حوقله ادامه ندارم

    ببخشید پراکنده نوشتم شاخه به شاحه پریدم

  2. 3 کاربر از پست مفید عروس خوشبخت تشکرکرده اند .

    at6372 (شنبه 06 شهریور 95), reihane_b (یکشنبه 31 مرداد 95), اسما@ (دوشنبه 01 شهریور 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.