سلام پرنده غریب جان
من همه تاپیکات و کم و بیش خوندم
راستش واقعا متاثر شدم سر قضیه طلاق دادن شوهرت و فرداش دوباره ازدواجتون به اون شکل به اجبار و احتمالا برگزاری عجله ای مراسمها
و همین طور سر خرجی ندادن شوهرت و کار کردن تو و... و زندگی تو خونه مادر شوهر اینا همه مشکلات زیادی هستن
تو از پس همشون براومدی هر چند اشتباهم داشتی
اما تقصیر تو نیست هی کس دیگه ای بود له میشد
نمیدونم جو خانواده و شخصیت خودت چطور بوده که نتونستی بگی منه و مجبور به ازدواج شدی و الان بعد سه سال هنوز حس میکنی این حق تو نیست و میتونستی خوشبخت تر باشی
نمیدونم وضع الانت چجوریه و شرایطت چیه
اما گریه کردن شوهرت نباید موجب عذاب وجدانت بشه تو هم خیلی تو این زندگی گریه کردی
اینکه از گریه شوهرت ناراحتی یعنی دوسش داری و براش ارزش قایلی هر چند عاشقش نباشی
مراقب خودت باش . سعی کن احساس لذت رو به زندگیت برگردونی . کم کم که از زندگی لذت ببری و خودت رو دوست داشته باشی میتونی همسرت رو هم دوست داشته باشی و آگاهانه یه تصمیم درست و رفتار منطقی داشته باشی
این جمله رو از زندگیت حذف کن : من همسرم رو دوست ندارم !
این همسر تویه و با توجه به شرایط و شخصیت خودت و تجربه سه سالت ثابت شده که این همسر تو باقی میمونه پس هی نگو دوسش ندارم و مشکل داریم
مطمین باش وقتی دلیل واهی برای مشکلات نتراشی راحت تر حل میشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)