منم بيشتر مواقع فكر ميكنم كه نبايد به كسي خوبي كرد و همش گذشت كرد چون اخر سر بايد بشيني و دلمت واسه خودت بسوزه!يك سال من بيماشين موندم و براي كارهاي بيرونم از تاكسي يا ماشين مادرم استفاده كردم و براي خودمو در اختيارش گذاشتم فقط و فقط بخاطر دوس داشتن و دل خودم و اينكه فكر ميكردم واقعا بخاطر دلار ماشينشو فروخته ولي وقتي بهم گفت كه بخاطر پس كردن چكاش اين كارو ميكرده خيلي بهم برخورد و از دستش الانم ناراحتم،مادرم يك عمر گذشت و ايثار كرده از همون بچگيام تا امروز به وضوح ميبينم ولي پدرم نفهميد هيچ ،جووني و اعصاب و ارزوهاي مادرم هم فنا شد،من نميخوام مثل مادرم بشم و همش بگم من خوبي كنم طرفمم خوب ميشه چون ديدم پدرم با اين طرز فكر مادرم خوب نشده!
امروز صبح قرار شد بياد ماشينمو ببره و ظهر بياره پس بده منم چون واقعا احتياج نداشتم دادم،ظهر زنگ زد كه كار دارم عصرم قراره ببره ماشينو وقتي كارشو پرسيدم كلي بهم گفت وجواب درست حسابي نداد،منم ازونجايي كه بعد از ظهر خودم كار بيرون دارم و اينكه درست حسابي بهم نگفت كجاها و چه كاري داره گفتم لازمش دارم و نميتونم بدم ببري، اومد دم در ماشينو داد بهم و اصلا تو صورتم نگاه نميكرد همه كاراش عصبي و تند تند و غير طبيعي بود،ماشين خودشو از پاركينگ برداشت برد الانم با اينكه اورد داد ولي نگرانشم چون ماشين خودشو برد ماشيني كه تازه گرفته نه پلاك شده نه بيمه داره،خيلي نگرانم،من ديمه دارم ديوونه ميشم از فكر و اينكه كارام درسته يا نه ،شما بگين رفتارم درسته ؟اگه بهم پشت تلفن بخوبي توضيح ميداد چيكار داره و طوري حرف نميزد كه انگار ميخواد بگه كاراش به من مربوط نيست من ميدادم بره حتما ولي ...