سلام
psychologist گرامی ممنونم از اینکه راهنماییم میکنی و وقت میزاری برای مسئلم.
بله دقیقا همینطوریه که گفتم. مسائل ریز این مدلی خیلی زیاده. ابراز عشقشون گاهی ازاردهندست. نمی دونم چیو میخان برسونن. مثلا جلوی دومادشون دخترشون رو یه دفعه بغل میکنه مادرش
بعد شروع میکنن باصدای بلند بوسیدن که منی که یه اتاق دیگم میشنوم. یا موقع سلام کردن و خداحافظی... اخه یه روبوسی که این همه جنجال نداره. یه جوری ابراز عشق میکنن که
واقعا حالم بد میشه. مثلا باید با صدای بلند ببوسن تک تکشون بچه هاشونو. یا همدیگه رو. خوابیدن کنار هم هم همینطوریه. یا بازی ها یا کشتی هایی میگیرن به هر حال ببخشیدا یه پسر
باشه برادر با خواهرش اخه بازیهاشونم دیدن داره. این فرهنگ خانوادگیشونه. این نزدیکی غیر معمول باعث میشه که مثلا مسئله خونه من و خواهر شوهرم رو هم ریز به ریز بدونن. نظر بدن
یا شادی ها رو مال خودشون بدونن. هیچ نقش و کمکی و حمایتی نمی کنندا. فقط نظر باید باشه.
خب در ارتباط با همسر من یه کم نقشا متفاوته. از وقتی باهم عقد کردیم یه کم تو این رابطه ها فاصله ایجاد شده. اما هست. کمرنگتر شد. چون همسر من به خاطر تحصیلاتش یه چند
سالی فاصله داشت. ولی تا میومد خونه اخر هفته ها فرهنگ همون فرهنگ بود. فقط کنترل حضوریش تلفنی بود. مادرشوهرم الان 50 سال یه کم بیشتره اما چون زود ازدواج کرده بود همچنان
خودش رو بچه میدونه. نمیدونم این چه حسیه.خب زود ازدواج کردی ولی الان دیگه سنی گذشته ازت. بخاطر این حسش خودش رو زیر پر و بال شوهرم قرار میده یعنی گاهی اوقات حس
میکنم خودش رو دقیقا بچه شوهرم میدونه. تو لوس کردنش. ناز کردنش. میگه مریضمش. حمایتی که ازش میخاد. پول توجیبی گرفتنش.... یه حس دوگانه ای داره هم مادری میکنه هم میخاد
زیر حمایت باشه. اما حرفی که زده تو خونه دیگه حرف اخره. دیگه کسی حق و اجازه ابراز نظر رو نداره. و همه با عشق این حرف رو میپذیرن. یک لحظه به ذهنشون خطور نمیکنه شاید اشتباه
کنه. من حس می کنم بخاطر همین هم هست که همسرم کم حرفه. شاید من راجع به یک قضیه سه چهار تا نظر بدم ولی ایشون واقعا نظری نداره و فقط گوش میده. گاهیم تو کارای
مردونش تصمیم گیرایی که اونا دم دستش نیستن از من میخاد باهاش برم از قصد میگم محیطش مردونست خودت بهتر میدونی چکار کنی که یاد بگیره ( باور کنین خیلی سخته تازه اینا رو
بخوای یاد همسرت بدی...)درونی و نهادینه شد براشون که عاقلترین و دانا ترین فرد خونست. و جز خیر نمی خواد. و هر کسی به هر جایی رسیده یا هرکاری کرده میخاد مادرش رو شریک و سهیم کنه تو اون مورد..
من خودم همه ی دنیام یک طرف خونوادم یک طرف. ولی کاملا مستقل تربیت شدیم. اصلا توضیحی در مورد کارامون از ما خواسته نمیشد. یه نظارت غیر مستقیم که تو راه درست هستیم
یا نه. باور کنین گاهی خسته میشم به مادر میگم مثلا این مورد رو چکار کنم به من میگه زندگی خودته هر کاری میدونی درسته انجام بده. من نظری ندارم. قدر همسرت رو بدون. خودت
رو اذیت نکن. بجز این تا حالا ازش نشنیدم. تو این همه مسائلی که دارم اصلا نظر نمیده. از اولش اینطوری بوده. تو کلاسم. تو هر جایی که بودم همه بارزترین ویژگی منو رو استقلالم میدونستن
تصمیماتم رو باید خودم میگرفتم. مثال بارزش جهیزیم بود باور کنین کوچکترین وسیله ای بدون نظر خودم تایید خودم کسی نمی تونست بگیره برام. باید خودم انتخاب میکردم. اونوقت اونا
برام میخاستن چیزی بگیرن از قصد میزاشتن تو ساعت کاریم بعد میگفتن خب ما میخایم بریم خرید سر کلاسی پس خودمون برات میخریم. من اون لحظه دیگه داغون. میرفتن لباس من رو
خودشون طلای من رو خودشون وسیله ای که برای من بود رو خودشون میخریدن. نه من بودم نه همسرم. دیگه از من بعد این اتفاقا هیجی نمی موند.
امیدوارم رسونده باشم.
تو یه جمعبندی کلی فرهنگشون وابستگیه کامل بچه هاست. گزارش میخان تو خونشون چی میگذره. اگه ارتباط حضوری نباشه تلفنی این اتفاق میفته. اهل حرف زدن نیستن. توضیح
نمیدن چرا اینکار رو کردیم. فقط انجامش میدن. یعنی همینی که هست . این خییلی برام سخته.
ممنونم از نظراتتون![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)