سلام
چه خاطره های قشنگی
بهترین لحظه زندگی من لحظه ی خاستگاری شوهرم از من بود
ما اکیپ کوه نوردی داشتیم حدود 23 نفر روزهای فرد کوه نوردی میکردیم همسرمن همیشه به من خیلی
توجه میکرد خیلی باهام از همچی صحبت میکرد توی گروه و همیشه میدونستم بهم علاقه داره منم خیلی بهش علاقه داشتم
همیشه دورادور از همکاراش که تو گروهمون بودن وضعیتش رو میپرسیدم اما هیچوقت بهم ابراز علاقه نمیکرد
و پیشنهادی نداده بود
تا اینکه یکی از همون روزها که بالای کوه بودیم یکی از بچه ها گفت
باید چشماتو ببندی گفتم چرا ؟
گفت ببند دیگه خودت میفهمی
خلاصه چشمهای منو بستن و من هیچ حدسی نمیتونستم بزنم که چه خبره
رسیدم به نقطه ای که بچه ها دستمو ول کردن و گفتن چشماتو باز کن رنگم پریده بود
گفتم نکنه لبه پرتگاه ولم کردن!!(اخه شوخی های ترسناک زیاد باهم میکردن)
چشمامو باز کردم دیدم همسرم جلوم زانو زده و دور تا دورم به سنگا بادکنک سفید بسته شده
بهم گفت با من ازدواج میکنی؟خندیدمو
و یهو همه بچه ها دست زدن
بمب احساس و هیجان بود که تو دلم زده شد و اشکم بود که سرازیر شد
مثل فیلمها شده بود باورم نمیشد انقدر احساسش بهم جدی باشه
هنوزم عکسهایی که بچه ها بدون اینکه متوجه بشیم ازمون گرفتن رو نگا میکنم اشکام میاد
نمیدونم چی بود که تو دلم من اونروز قل قل زد اما هیجان انگیزترین روز زندگیم بود![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)