سلام . به همه عزیزان و دوستان. چند روزی درگیر بودم . ن ی ومدم سر بزنم . بزارین براتون تعریف کنم چه اتفاقاتی افتاده تا بتونم از کمکاتون و مشاورتون استفاده کنم. روزای سختی رو گذروندم. با شوهرم دعواهای سختی داشتک. تا یه شب که که دعوامون خیلی بالا گرفت و منم زدم به سیم اخر که باید به پدرامون بگیم بیان که من باهاشون حرف بزنم و بگم تمام تلاشمو واسه این زندگی کردم ولی دیگه نمیتونم .شوهرم مخالفت میکرد میگفت میخای بری برو ولی پدر منو نیار اینجا . منم گفتم نمیشه . شوهرم گذاشت از خونه رفت بیرون . منم زنگ زدم پدرشوهرم اومد. باهاش کلی حرف زدم. پدرشوهرم ادم منطقیه اما زیر سلطه مادرشوهرمه.ولی خب اون شب گفتم تنها بیاد گه راحت باهاش حرف بزنم. گفتم خسته شدم. با همه چیش کنار میام باز ازم طلبکاره. سر کار که نمیره . به پدر و مادرم که بد وبیراه میگه . برای منم ارامش نذاشته. میخام برم خونع بابام. پدرشوهرم گفت نه دخترم من تورو دوس دارم. یه کم بیشتر درکش کن میدونم تو خیلی عاقل تر از پسرمی . میدونم باهاش کنار اومدی. اونم بیکاره اعصابش خرابه من پیگیر کارش هستم . به خانوادتم بگو یه کم باهاش بیشتر همدردی کنن کمک کنن تا رام بشه . خلاصه کلی حرف زدیم. خیلی اروم شدم . بعدش پدرشوهرم رفت. منم خونم موندم. فردا صبح با شوهرم صحبت گرد. مادر شوهر من که ازوناست با شوهرم صحبت کرد. ولی چجوری ؟؟؟ بهش گفت زنت که باهات کنار میاد چرا باهاش اینجوری میکنی عوضش بازنت خوب باش ازونور با خونوادش خوب نباش . شوهرمم از اون روز باهام خوب شد . راحبه همه چی حرف میزد باهام. ولی با خانوادم قطع رابطه کرد . معمونی و مراسمایی که داشتیم و خانوادم بودن نیومد من تنها رفتم. بهش گفتم اومدن تو باعث افتخاره منه. ولی نیومد . میگه تو برو ولی من نمیام. الان رابطه من با هانوادش و رابطه اونا با من خوبه . مادرشم با خانوادم خوب نیس. دوس نداره شوهرمم خوب بتشه . چیکار کنم. من دوس دارم رابطش با خانوادم خوب باشه . با اون همه کارایی که خانوادم کردن و احترامی که براش قایلن .








علاقه مندی ها (Bookmarks)