یلدا جان حالتو درک میکنم. واقعا تو شرایط خاصی هستی امیدوارم سریعتر مستقل بشی و یا حداقل مشغولیتی پیدا کنی تا روح و روانت به آرامش برسه. من یک واحد کامل و مجزا در اختیارمه و انصافا هم باید بگم که بیشتر وقتمو تو خونه خودم هستم ولی توقعات بیش از حد مادرشوهر و حرفایی که احساس میکنم پشت سرم میزنه منو ناراحت و افسرده میکنه.
- - - Updated - - -
نارجیس عزیز باید بگم حرفتو اصلا درک نمیکنم. من ازدواج کردم که با همسرم زندگی کنم نه با خانواده ش وگرنه مجرد میموندم و کنار پدر و مادرم که با اونها احساس راحتی بیشتری نسبت به پدر و مادر همسرم دارم زندگی میکردم. واقعا حرفاتون برای من عجیبه!!! زندگی با خانواده همسر چطور میتونه خوب باشه؟مخصوصا که بزرگ فامیل باشن و هر روز هفته باید از مهمونها پذیرایی کنی؟مسافرت رفتنها باید دسته جمعی باشه، با افرادی باید معاشرت داشته باشی که علاقه ای به هم صحبتی با اونها نداری و .............
من یکبار از همسرم پرسیدم آیا دوست داری با پدر و مادر من زندگی کنی؟که خیلی راحت گفت نه، من پیش خواهر و برادرها و زنداداش ها راحت نیستم، حتی از پدر و مادرت هم خجالت میکشم همین دلایل متقابلا پاسخ منم هست. اما متاسفانه یکسری از پدرو مادرها طرز فکر دیگری دارند








علاقه مندی ها (Bookmarks)