سلام دوست عزیز. شرایط سختی دارین و واقعا شاید کس دیگه ای جای شما بود همچین تحملی نداشت. ولی به نظرم تا حد زیادی این شرایط سخت رو خودتون به وجود اوردین.
محبت یک بخش زندگی هست ولی انجام دادن کارهای مردونه یه بخش دیگه. من اسم این کارهارو محبت و ایثار نمیزارم. شما اینجوری توانایی مرد بودن رو از همسرتون گرفتین و ایشون با خشمشون و سخت گیریهاشون شاید میخوان این مرد بودن رو احساس کنن. شاید پیش خودش میگه ایشون که درآمد داره خوبم داره. از پس هر کاری هم بر میاد ماشینم داشته باشه.. شبم دیر بیاد.. میدونی حس میکنم خودشو داره تو خطر میبینه.
شما و همسرتو هر دو تحصیل کرده هستین. ایشون چه مشکلی داشتن که شما رفتین دنبال خونه و مطب و اجاره و... این به نظرم خیلی اشتباه بوده.
و بحث بعدی راستش من خودم از اینکه برم جایی برنگردونن و این مشائل اصلا ناراحت نمیشم. خب مهم خوش گذشتن و با هم بودنه شما وقت دارین شما ارزش قائل بودین شما مهربون بودین رفتین دیدن اقوام
دلیل نمیشه که حتما اونا هم اینجوری باشن.
به نظرم یه مقدار این بحث مقایسه که فامیل من فامیل اونا. و .. اینارو بزارین کنار.
پیشنهادم به شما اینه که
اولا رو جنبه های زن بودن خودتون خیلی کار کنید.
سعی کنید به همسرتون احساس مردونگی بدین. بهش بفمونید بهش نیاز دازینو بهش بفهمونید از پس یه سری کارا بر نمیاین و اون باید کمکتون کنه.
مسئولیت زندگی رو به ایشون بسپرین و به جاش همسرش باشین. هم فکرش باشین ولی اجرا کننده نباشین. بزارین خودش مشکلات رو حل کنه و بعد ازش بینهایت تشکر کنید. حتی اگه خیلی موفق نبود بخاطر تلاشش تشکر کنید.
من نمیدونم این حرفایی که اینجا در جواب حرفای مادر شوهرتون گفتین و مقایسه هارو به خود ایشونم گفتین یا نه اگه گفتین خیلی اشتباه کردین.
یه مقدار واسه ارمش خودتون تو رابطه با اقوام و مادر شوهر یه گوشتونو در کنید یکی رو دروازه. برین بیاین ولی کمتر و در کمال احترام نه صمیمیت بیش از اندازه.رفتار کنید.
که کم کم دل شوهرتونو بدست بیارین و بعد باقی مسائل هم حل میشه![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)