دقیقا منم مشکلات شما رو دارم
من به فکر طلاق نیوفتادم اما خیلی افسرده شدم.
آخه مسلما منزل شما که بالای منزل پدرشوهرتونه حداقل یه اتاق وآشپزخونه باید داشته باشه اما منزل من زیر زمین خونه پدرشوهرمه وخیلی کوچیکه طوری که آشپزخونش حیاطه(البته بهش میگن آشپزخونه،من که آشپزخونه نمیبینمش.)اتاق خواب هم نداره.
من حتی نمیتونم وقتی دلم بخواد بیام پایین واسه خودم آشپزی کنم،چون زمستونا خیلی سرده وتابستونا خیلی گرمه.مجبورم همش برم بالا وفقط برای استراحت بیام پایین.منم دوست داشتم یه شغلی داشته باشم تا به همسرم کمک کنم وبتونیم از اینجا بریم اما همسرم موافقت نکردو منو تشویق به خوندن درسم کرد.
کاملا درک میکنم چه احساسی دارید.امیدوارم بتونیم هرچه زودتر هم ما وهم شما مستقل شیم.چون ناخودآگاه مستقل نبودن داره منو نسبت به خانواده همسرم سرد میکنه.میخوام از این به بعد بیشتر برای خودم ارزش قائل بشم وحدمرزهامو مشخص کنم،امیدوارم بتونم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)