سلام به همه دوستان همدردي انگار كسي حوصله نوشتن نداره شايد همه اينقد مشكل دارن كه مسايل بقيه براشون مهم نيست يا شايدم اوضاع زندگي شون اينقد خوبه كه سري به نوشته هاي اين سايت نميزنن باز اميدوارم علت دوم باشه من كه به اين سايت وابسته شدم راستش دلم ميخواد راهنمايي ام كنيد تو شرايط روحي بدي هستم...همش به گذشته فكر ميكنم و احساس ميكنم محبت در حق مرد يه نوع حماقت هيچ مردي قدرشناس نيست به كسي برنخوره قصد توهين ندارم صرفا حس دروني خودم و گفتم و خودمم از اين حسم به اندازه كافي عذاب ميكشم وظيفه زن در قبال همسرش چيه؟؟؟؟فداكاري يعني چي؟؟؟احمقانه ترين كارم در ماههاي اخير اين بود كه دلم ميخواست رشته حقوق هم بخونم از بچگي وكالت و دوست داستم يه ترم هم خوندم با معدل نورده ولي همسرم هزار تا بهونه اورد و بداخلاقي كرد منم ادامه ندادم بيخيالش شدم الانم دلم ميخواست مطالعه كنم من حتي روزي نيم ساعت هم وقت مطالعه ندارم اين مدت ديگه غذازاازخونهرمادرمرنمي اوردم خودم با هزار سختي و خستگي درست ميكنم كلي سليقه به خرج دادم غذاهاي و دسرهاي متنوع از اينترنت و دوست و اشنا سوال ميكردم و مي پختم به خودم بيشتر ميرسيدم امارانگار همسرم نابيناس...راستش احساس ميكنم اون حس هاي من و فهميده شايد ميدونه دبگه قلبا دوسش ندارم من اصلا دلم نميخواد ديگه تو صورتش هم نگاه كنم اونم دقيقا اينجوري شده ولي من حفظ ظاهر ميكنم اما اون اينكار و نميكنه ديگه خسته شدم صبح هازتا همسرم و بچه ام خوابن بدو بدو ميرم بيمارستان مريض ها رو ويزيت ميكنم و با هزار استرس كه همسرم بد اخلاقي نكنه و همش دعا دعا ميكنم تا برگشتم دخترم بيدار نشده باشه گاهي وقتها وقتي يه مريضي بد حال ميشه اعصابم خورد ميشه همش ميگم چرا كسي نميفهمه ما پزشكها هم زندگي داريم درمانگاه صبح و تعطيل كردم با ابنكه از نظر حرفه اي به ضررم ميشه ورخيلي اتزمريض ها رو از دست ميدم ميام خونه نوني ميخورم صبحانه اماده ميكنم بعد شروع ميكنم به كارهاي خونه و نهار درست كردن تا ٥بعد خسته و كوفته بچه مو ميبرم ميزار خونه مادرم و ميرم بيمارستان گاهي تا ده شب وقتي شب ميرسم خونه از خستگي تا نيم ساعت حتي نمي تونم حرف بزنم تا وقتي بچه ام بخوابه بيدارم گاهي تا دو نصفه شب اين وسط اگه يه كم موبايل دستم بگيرم احساس مبكنم همسرم ناراحت ميشه دزدكي ميام پاي اينترنت و تلگرام اگه من يه مرد بود چقد فرق داشت خونه جاي استراحتم بود...مطمينا تا چند ساعت بچه حق نداشت بياد اتافم تا استراحت كنم حداقل از سر كار ميومدم زنم يه چايي ميزاشت جلوم و قدر كار و خستگي ام و ميدونست ولي الان تا بخوام اعتراض كنم همسرم ميگه خوب نرو سر كار يا اگه از سر كار بيام بخوام استراحت كنم مادر بدي هستم چون بچه ام و فراموش كردم....چقد تر جامعه تفاوت براي زن و مرد هست...چقد مردها قدرت دارن...همسرم من گاهي ده روز ميره شهر خودشون و من ميمونم و كل مسوليت من تو اين مدت كه مادر شدم حتي يه شب مال خودم نبودم چرا؟؟؟فقط چون زنم؟؟؟؟دلم ميخواد فقط ٢٤ساعت تنها باشم و مال خودم باشم دلم ميخواد يه شب تا صبح بخوابم بدون اينكه مسوليت بچه شيرخوار و احساس كنم ...اين شرايط تا كي ادامه داره؟؟؟من زن ايراني شاغل ايا زماني دارم كه فقط و فقط به خودم فكر كنم ولي مادر يا همسر بدي نباشم؟؟؟؟چرا يه مرد از سر كار برگرده خسته اس ولي يه زن با همون شرايط كاري نبايد بگه خسته ام؟؟؟؟مگه قدرت و توان جسمي مردها بيستر نيست !!!!پس چرا از زنها انتظار بيستر ميره؟؟؟شايد براي اكبر سما خنده دار باشه ولي من دلم ميخواد فقط روزي يك ساعت بتونم مطالعه كنم اما من يك زنم...يك مادرم....به خودم رسيدن يعني زن ورمادر بد بودن...من حق هيچ مطالعه اي ندارم اگر هر روز غذا ها و دسرهاي خوشمزه درست كنم زن ايده الي براي جامعه هستم اما اگر بخوام فقط روزي يك ساعت مطالعه كنم بنيان خانواده رو سست كردم.....








علاقه مندی ها (Bookmarks)