سلام به همه دوستان
ممنونم برای پاسختون
Eram جان ممنونم برای نظراتت. حرفات درسته من به خاطر استرسی که به خاطر این مساله کشیدم مخصوصا تو این سال های اخیر به شدت شادابیم کم شده، اعتماد به نفسم خیلی پائین اومده و حتی سطح امید و انگیزه ام تو زندگی و حتی به خدا کم شده. باور کن میدونم حرفات درسته. منطقاً باورشون دارم و میپذیرم اما مشکل من اینه که چه بخوام چه نخوام یه جورایی خودمو مقصر میدونم. چطور ممکنه این همه دختر هم سن و سال من، سر خونه زندگیشون باشن و حتی بچه های قد و نیم قد داشته باشن اما من حتی کسی تو زندگیم نیست. میترسم همیشه تنها بمونم، میترسم هیچ وقت طعم مادر شدن رو نچشم، نکنه من بدم و نمیدونم؟ نکنه ایرادی دارم اما نمیفهمم؟ همه اینا به کنار نکنه آدم خوبی نیستم که خدا هم بین من با حداقل همه اطرافیانم فرق گذاشته.
تا همین یکی دو سال پیش این حرفا رو نمیزدما! همون دختر منطقی بودم که شما میگی الان باشم. اما من کم آوردم، واقعا کم آوردم، هر جا میری دوستات و فامیلا یه بچه میذارن بغلت که باهاش بازی کنی، همون بچه ای که دلت میخواد داشته باشی اما حتی باباشم پیدا نکردی تا حالا!!!
من به اونا حسودیم نمیشه، اونا مسیر درست زندگیشونو رفتن اتفاقاً انقدر با همشون روابط خوبی دارم که حتی کسی نمیفهمه من دارم غصه میخورم وقتی میبینمشون. اما از درون خورد میشم. نمیدونم چجوری بگم که حالمو درک کنید بدون اینکه قضاوتم کنید که آدم کوته فکری ام.
بعضی از دوستان هم واقعا شاید نه از روی بدجنسی بلکه واقعا از روی کنجکاوی و صداقت ازم میپرسن واقعا تو که خیلی خوبی چرا ازدواج نمیکنی؟ این سئوال هم آرومم میکنه از این جهت که خب پس اطرافیان هم نکته بدی در من ندیدن که اینو میگن و من ایرادی ندارم و هم اینکه داغون میشم از اینکه یادم میاد چقدر تنهام.
اما بازم چشم همچنان سعی میکنم دختر منطقی باشم و به قول شما کمتر به هم بریزم. اما برام سخته تو ذهنم این موضوع رو رها کنم. انقدر این چند سال سر این موضوع اذیت شدم که انگار عادت کردم احساس بدی راجع به خودم داشته باشم.
mohamad.reza164: خیلی ممنونم برای جوابتون، از حرفاتون معلومه که اعتقاد خیلی زیادی به این مساله دارید که بخش زیادی از ازدواج موفق دست خداست و حتی آشنایی مردها و زن ها مناسب با هم یه جورایی دست خداست. سئوالم اینه:
"واقعاً واقعاً واقعاً فکر میکنید که ازدواج قسمته و دست خداست؟؟؟"
مثلا من که تا الان ازدواج نکردم تقصیری ندارم؟ یا مثلا این همه طلاق رو خدا خواسته و قسمتشون بوده؟ نمیدونم چرا نمیفهمم این موضوع رو! خواهش میکنم کمک کنید درک کنم که چقدرش تحت اختیار منه و چقدرش نه!
خسته شدم از خودم، از افکارم، از همه چی، حتی از زندگی! چجوری شاد باشم؟ چجوری به جز نمایش شادی از درون احساس خوبی داشته باشم. کاش منم مثل بعضی از دخترا مخالف ازدواج بودم و اعتقادی به این نداشتم که ازدواج خوبه، کاش مثله بعضیا انقدر پایبند نبودم حداقل انقدر بهم فشار نمیومد. همیشه بعضیا میان بهم گوشزد میکنن که زودتر ازدواج کن، سنت بره بالا دیگه پسر مناسبی برات پیدا نمیشه یا حتماً مردا دیگه خیلی سنشون بالاست یا زن و بچه دارن و....
کلاً خسته ام!! انگار خستگیه یه عمر مونده به تنم. زحمتی که برای بالا رفتن و خوب بودن کشیدم همش بی نتیجه مونده، اگه خدا هم باید کاری کنه، کاری نکرده نگید ازش نخواستم ، چون خواستم، نگید با خلوص نیت نبوده چون دیگه جور دیگه ای بلد نیستم باهاش حرف بزنم.
نگید هدف از زندگیت فقط ازدواج نباشه چون هدف نیست اما داره آزارم میده...
شما منو نمیبینید من شادم، میگم میخندم، اصلا شاید افراد خیلی زیادی به جز دوستای خیلی خیلی صمیمیم ندونن که من برای این مساله ناراحتم. اگه منو از دور ببینید میگید چقدر موفق و خوشبخته اما درون من به شدت آشفته است و چقدر از تنهایی خسته شدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)