سلام به همه دوستان و خیلی ممنونم که به حرفای من توجه میکنید
بانوی آفتاب عزیز من چند تا از موارد و معیارهامو به صورت کاملاً خلاصه میگم لطفا شما به عنوان شخصی که از بیرون به موضوع من نگاه میکنید کمکم کنید بفهمم اشتباه من کجاست.
1- خانواده:
برای من مهمه چون دیدم و میدونم اختلاف فرهنگی خیلی میتونه آسیب بزنه. خانواده من همه تحصیلکرده هستن، همه دکتر و مهندس و همشون نه اینکه بگیم در سطح عالی و نخبه جامعه اما در سطح خوب هستن. من خودم، پدرم، تمام اعضای خانواده خودم خواهر و برادر حداقل فوق لیسانس مهندسی هستن.(بماند که فامیل هم همینطور هستن)، من دوست دارم خانواده طرف مقابلم هم همینطور باشه اما باور کنید تحصیلات پدر و مادر و خانواده طرف تو خیلیییی موارد مساله ای بوده که ازش چشم پوشی کردم. یعنی گفتم اشکالی نداره مثلا باباش یا خانوادش مثلا دیپلم باشن خودش باشه کافیه. یا مثلا از نظر اعتقادی مثل هم باشیم کافیه و مدارک خانواده و حتی نوع شغلشون واسم مهم نبوده.
2- سطح تحصیلات خودش:
اگه بگم نه اصلا تحصیلات برام مهم نیست هم به شما دروغ گفتم هم به خودم. چون میخوام صادقانه راهنمائیم کنید، صادقانه میگم برام مهمه. من به تحصیلات علاقه دارم خودمم دوست دارم دکترا بخونم اما شاید باور نکنید همین مساله ازدواج مانع شده چون میترسم با دکترا خوندن دیگه واقعا ازدواج سخت بشه. گاهی میگم بیخیال ازدواج برم دکترا بخونم و ازدواج هم نشد نشد.
تحصیلات رو دوست دارم حداقل فوق لیسانس باشه (به خاطر اینکه دیدم بعضی آقایون از اینکه من ارشد بودم و اونا نبودن حس بدی داشتن و حتی گاهی سعی کردن یه جورایی منو بی ارزش کنن) اما با لیسانس هم واقعا مشکلی ندارم اگه ازش خوشم بیاد. اما پائین تر از لیسانس برام سخته.
3- ظاهر:
من قدم بلنده ظاهرم خوبه، متاسفانه یه اخلاق خیلی خیلییییییییی بد که دارم و بهش آگاهم مردی که ازم کوتاه تره برام سخته. میدونم ممکنه همه بیان اینجا بگن این اشتباهه و سرزنش بشم اما منی که دنبال ازدواجم مطمئناً سعیمو کردم و میکنم که این پارامتر رو کمرنگ کنم و به مرد هم قد هم راضی میشم.
4- تکیه گاه باشه:
این مورد واسه من نقش حیاتی داره، تو هر آشنایی اولین چیزی که ناخودآگاه بررسی میکنم اینه که میتونم بهش تکیه کنم؟ بهش اعتماد کنم؟ میتونه مرد خوب و پدر خوبی باشه؟ ینی اگه اون آدم فرشته ی روی زمین هم باشه من نتونم بهش اعتماد و تکیه کنم. نمیتونم قبول کنم. میپرسید اعتماد چیه؟ تکیه گاه کیه؟ مردی که بتونم رو منطق و آگاهیش، هوشیاریش حساب کنم. بتونه خانواده رو مدیریت کنه. از مردی که تو تصمیم گیری هاش به صورت همیشگی میمونه خوشم نمیاد. اینکه گاهی هممون تو تصمیم گیری ها میمونیم رو قبول دارما اما من کلی میگم اینو. من خودم میدونم که شخصیت قوی دارم دوست دارم اون قویتر باشه و قدرت شخصیت اون آدم منو جذب میکنه. انقدر این مساله برام مهمه که شاید باور نکنید حاضرم از خیلی معیارام بگذرم اما اون آدم تکیه گاهم باشه.
5- اخلاق:
خب شاید کلیشه ای باشه اما مهربون و خانواده دوست و صادق که به لغت تکراریه اما واقعا مهمه، خیلیا رو برای دروغ هایی که گفتن رد کردم.
6-اقتصادی:
بگذریم از وضع اقتصادی خانواده خودم و اینکه آیا طرف مقابل هم آیا از نظر اقتصادی اوکی هستن یا نه. برام مهم نیست از نظر اقتصادی خانوادش از ما پائین تر باشه. اما خودش واسم مهمه! من یه دخترم که نیاز مالی نداشتم اما واقعا و تو شرایط سخت کار کردم، خیلی جاها کم آوردم اما کار کردم. وقتی مردایی رو میبینم که از من مثلا 5-6 سال بزرگترن نه خونه دارن نه ماشین و نه هیچ پس اندازی، دیگه اون موقع نمیگم پول مهمه! میگم تو چرا نتونستی این همه سال، اولیه های زندگی رو جور کنی؟(حداقل در حد معقول نه اینکه حالا عالی!)
من بعد از ازدواج قصد ندارم زیاد کار کنم دوست دارم در حد توانم باشه، بچه داری و آشپزی کنم یعنی اولویتم اینه اما اگه طرفم از نظر اقتصادی کم بیاره کار هم میکنم در حد توانم، جوری که به خانواده آسیب نزنه.(این نظر منه که میخوام من زن خونه باشم) اما مردا اخیرا اینجوری نیستن. اگه اولین بار روشون نشه بپرسن قطعا سومین جلسه میپرسن چقدر پول داری؟ چقدر میتونی قسط بدی، حالا شما فرض کنید خیلی مودبانه و در لفافه بپرسن! این مساله منو آزار میده چون مورد 4 خیلی برام مهمه.
و......
اینا کلیشه ای بودن اما واقعا همین ها رو هم پیدا نکردم.
در مورد ظاهر که گفتید من هر روز سر کار هستم و خب پوشیدن رنگ های شاد خیلی اوکی نیست اما واسه جاهای دیگه شادتر میپوشم. آرایش زیاد و غلیظ هیچوقت ندارم خودم از چهره ی خودم با آرایش کمرنگ و طبیعی بیشتر راضی ام. باور کنید از نظر ظاهر جز خوبا محسوب میشم.
ببخشید جوابم طولانی شد اما چون شما لطف کردید و نظراتونو دادید دوست دارم توضیح بدم تا کمک بگیرم.
gisoo جان اون آقا که گفتم ماجرای 6 ساله پیش زمانی که دانشجوی ارشد بودم اتفاق افتاد در دانشگاه، شرایط خوب از نظر من ینی خیلی از موارد بالا که گفتم واسم معیاره رو داشت، تحصیلات، ظاهر، خانواده و... اون زمان من ازش خوشم اومد و حتی وابستگی عاطفی پیدا کردم اما کم کم شرط ماجرا این شد که من واسه ازدواج باید تمام موارد رو بررسی کنم و ... رابطه! که من قبول نکردم و الان حتی بعد از 6 سال هر از گاهی با هر روشی تماس میگیره و باز هم از طرف من رد میشه. تصمیم اینکه با وجود علاقه و وابستگی شدیدی که داشتم سعی کنم کار درست رو انجام بدم و رابطه نداشته باشم. سرزنش دوستان برای اینکه زرنگ نیستی که یه همچین موقعیتی رو از دست میدی و.... همه یه طرف، تنهایی مداوم از طرف دیگه و دیدن دخترایی که چقدر نسبت به من بی قیدتر برخورد میکنن و چقدر خوشبخت ترن. گاهی تنهایی فشار میاره و میگم اصلا به جهنم منم میرم مثه بقیه دخترا با همین پسره که هرازگاهی پیداش میشه رابطه برقرار میکنم و ازدواجم نشد نشد. دو روز که بیشتر زنده نیستم تا کی سختی بکشم اما دو ساعت بعد دوباره خودمو سرزنش میکنم و تو تنهاییم غرق میشم.
بعد از تمام این ماجراهایی که داشتم به یه سنی که میرسی میبینی تنهایی، تنها تر از همه، به گذشته ات نگاه میکنی میبینی خوب بودی، پاک بودی، قوی بودی یا حداقل سعیتو کردی اما فقط با یه عبارت راضیت میکنن: قسمت نبوده! من خدارو خیلی دوست دارم باور کنید، خیلی خیلی خدارو دوست دارم. اما واقعا خدا راضی به این تنهایی من و این آشنایی های بی سر و سامون بوده؟ تقصیر منه که نتونستم؟ چون تو زندگیم همه چیو با تلاش خودم به دست آوردم احساس میکنم نکنه تقصیر و کوتاهی و بی سوادی من تو مساله ی ازدواج بوده که نشده. اگه اینه چجوری درستش کنم؟ باور کنید به خیلیاااااااا با اینکه میدونستم نمیشه فرصت دادم گفتم حالا شاید شد! شاید من پر توقع ام بیام به این آدمم فرصت بدم شاید با اینکه معیارامو نداره آدم خوبی باشه، اما جالبه همون آدما یه جوری حالمو گرفتن که هنوزم گیجم!
احساس میکنم ایراد از منه، اگه ایراد از من نیست و واقعا خدا نمیخواد هم که من باید کلا بیخیال شم تا به آرامش برسم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)