سلام به همه دوستان و ممنون برای راهنمائیتون
راستش علت اینکه میخواستم سر کار پروژه های بهتری داشته باشم این بود که خب من زمان زیادی از روز رو اینجا هستم. بخش عمده ی انرژی من از صبح تا بعد از ظهر سر کار میره، وقتی میرسم خونه بعد از انجام یه سری کارها واقعا حتی انرژی ندارم با کسی حرف بزنم و میخوابم، دوباره فردا صبح...
بنابراین زمان زیادی بیرون از شرکت نیستم اگه هم باشم فرض کنیم روزای تعطیل که خب آدم واقعا نیاز به کمی استراحت داره، نمیتونم خیلی انرژی بذارم چون یه مدت که روزای تعطیل واسه خودم تو خونه مطالعه میکردم احساس کردم بدجوری دارم افسرده میشم.
خودم دلم نمیخواست اینجوری کار کنم، شاید چون رشته ام هم مردونه است. زندگیم خیلی شبیه مردای عیال وار شده فقط شغل دوم رو کم دارم!
علت اینکه کلاس های ورزشی هم میرم همینه، که یه کم از نظر روحی و جسمی رفرش بشم و البته یادم بیاد که دخترم!
نمیخوام بگم اوضاع خیلی وخیمه نه اینطور نیست اصلا، اما خب زندگیم مردونه شده حتی شاید وارد رقابت های مردونه هم شدم.
راجع به بعد از ازدواج باید بگم اصلا دوست ندارم اینجوری کار کنم، شاید همون پارت تایمی که اسما گفت، شایدم اصلا کار نکنم.
مریم جان نظیر همکار شما رو من حدود 5-6 تا از همکارای سابقم داشتم، همونایی که گفتم همشون از ایران رفتن، یکیشون که شاهکار تر از بقیه بود و شاید حتی از همکار شمام زرنگ تر بود همینجا تو شرکت درس میخوند واسه فوق و فکر کنید در صورتی که روزی 12 ساعت سرکار بود ارشد هم بهترین دانشگاه قبول شد. البته بعد از اینکه مدیرا فهمیدن ازش خواستن که بره، اما خب اونم استفاده شو کرد! تازه مدارک زبانشو هم گرفت و برای استرالیا اقدامم کرد که هنوز پذیرفته نشده.
اینکه میگید هدفتون رو انتخاب کردید و کارو سبک تر کردید خوبه اما من نمیدونم هدفم چیه چون قصد ندارم واسه دکترا بخونم، از طرفی تعویض شغل اونم تو این شرایط و بعد از این همه سال سابقه آیا واقعا هدف یا کار درستیه؟
بعد از پرسیدن این سئوالا از خودم تصمیم گرفتم همینجا پیشرفت کنم و پروزه های بهتری انجام بدم تا هم تجربه کسب کنم هم دانش، اونم تو ساعاتی که انرژی دارم، که به همون مشکلی که گفتم بر خوردم. باور کنید اصلا آدم ناسازگاری نیستم، اینجا خیلی مسائل پیش اومد که غرورم له شد اما تحمل و سازش کردم گفتم حتما همه جا همینطوره. بهترین روابط رو بین همکارام دارم (البته به جز همون گروه رقیب که البته اونا هم وقتی میبینن من آزاری بهشون نمی رسونم درگیری بینمون ایجاد نمیشه)
روابطم با رئیسم بد نیست یه جورایی با اینکه برام سخته سعی میکنم احترامشو حفظ کنم اما علت سردی و بی تفاوتی با مدیر اینه که وعده و قول های زیادی داده بود و حسابی به اون بهانه ها چندین سال از من کار کشید و حالا .... فکر نمیکنم چنین مدیری شایستگی احترام داشته باشه. بی احترامی بهش نمیکنم اما کلا به عنوان یک مدیر خیلی از مسائلش برام مهم نیست. زمانی که خیلیا دارن چاپلوسی میکنن من به راحتی از کنارش رد میشم اما انتظار کمک هم مسلما ازش ندارم.
خلاصه اینه اوضای کار من که گاهی به شدت عصبیم میکنه و هر کی منو میبینه میگه واقعا کار واسه تو انقدر ارزش داره که اینجوری بشی؟!!! نمیدونم!








علاقه مندی ها (Bookmarks)