سلام.
دوتا امتحانات پایان ترمم رو ندادم. به هم کلاسیم هم گفته بودم امروز نمیام دانشگاه.
امروز از بس میدونستم هی میخوان بهم گیر بدن که پس کی میری دانشگاه، از خونه زدم بیرون رفتم خونه قبلیمون. یکم خوابیدم. یه دوش گرفتم. تار زدم و به باغچه رسیدم و گلها رو آب دادم و داشتم یکی از درختای باغچمونو میکشیدم که یهو سر و کله داداشم پیدا شد که تو پس چرا نرفتی دانشگاه و همه نگرانن....
خانم هم کلاسی حس فوزولیش گل کرده بوده زنگ زده بوده خونه که چرا دخرتون نیومده دانشگاه. مامان هم گفته بوده ظهر اومده. گفته بوده نه نیومده
آخه بگو تو فوزولی؟؟؟؟ به تو چه؟؟؟ من که خبر داده بودم امروز نمیام دانشگاه.....
بعدم به زور گفتن بپوش و برادر گرامی با ماشین رسوندنم دانشگاه.

کنترل های خانوادم کم بود خانم هم کلاسی هم بهش اضافه شده....

الان هم نرفتم تاق. مسقیم اومدم سالن مطالعه. اصلا حوصله ریخت خانم هم کلاسی رو ندارم. لابد الان هم برم میخواد بازجویی کنه.

- - - Updated - - -

کی آدما میخوان دست از سر من بردارن؟