دختر دوم یک خانواده مذهبی و متدین هستم 25 سالگی ازدواج کردم یک ازدواج نامناسب و کاملا غلط ،
الان حدود 3 ماهه که خونه پدرم هستم و منتظر اجرایی شدن طلاق
اگه بخوام شوهرمو توصیف کنم در یک کلمه یک کودک عصبی و بهانه گیره که چیزی به اسم تعهد و مسئولیت براش مفهومی نداره خودخواهه و ذهن بسته و محدودی داره ندانم کار و دمدمی مزاجه توی هیچ کاری ثبات نداره از روی خشم و هیجان زودگذر و آنی تصمیم میگیره و به عواقب کارش فکر نمیکنه در حالیکه من یه مرد میخواستم که بهش اعتماد کنم یه مرد که بتونه از پس زندگی بربیاد اون ضعیفه و تمام مردانگیش توی کلفتی صداش و ضرب مشت و لگداش خلاصه میشه توهین و تحقیر من براش یه جور تخلیه روانی محسوب میشه خیلی تلاش کردم آرومش کنم در برابر عصبانیتش سکوت میکردم مدارا میکردم وقتی اروم میشد بهش میگفتم که چقد ازین رفتارش ناراحتم و چقد توهینا و تحقیراش روی روح و روانم تاثیر میذاره بهش میگفتم که ازت توجه و محبت و احترام میخوام باینکه خودشم میدونست کارش اشتباهه ولی خودشو توجیه میکرد که من مردم و تو زنی باید تحمل کنی هیچ منطق و اصولی نداشت بااینکه هیچوقت نخواستم اطرافیانم از مشکلاتم چیزی بدونن ولی خودشون میفهمیدن مخصوصا خانوادم
بخاطر مشکلات و اختلافات زیادی که با همسرم داشتم و اینکه واقعا صبرم تموم شده بود دیگه نمیتونستم توهین و کتک و تحقیرو قبول کنم
بعد از یک جار و جنجال بیمورد که زیر مشت و لگداش تمام تنم کبود شد تصمیم گرفتم برم و این زندگیه پرتنشو تموم کنم اونشب تا صبح نخوابیدم تمام کتک زدنا و توهیناش یک طرف فحشایی که به پدر و مادرم داد بدجور عذابم داد بهش زنگ زدم جواب نداد پیام فرستادم که من دارم برا همیشه میرم جواب داد که خیلی وقت پیش باید اینکارو میکردی برو و دیگه پشت سرتم نگا نکن..............
بعد 7 سال برا اولین بار رفتم ،پیش خانوادم فقط گفتم میخوام تمومش کنم صبرم تموم شده
اونام از خدا خواسته انگار مدتها بود منتظر این حرفم بودن حمایتم کردن و گفتن بهترین تصمیمو گرفتی و خیلی زودتر ازینا باید بیرون میومدی
پدر و مادرم خواهر و برادرم برام سنگ تموم میذاشتن که نکنه آب توی دلم تکون بخوره بهم میرسیدن همه جوره هوامو داشتن
چند روز اول از شوهرم خبری نبود خودم بهش پیام دادم که بره اقدام کنه من از همه چی میگذرم و چیزی نمیخوام در کمال ناباوری دیدم از نبودم ناراحته و میخواد که ببخشمش زنگ زد گریه کرد التماس کرد که قدرتو ندونستم ..............
پدرم گفته بود که نباید باهاش حرف بزنم چون فریبم میده و با ترفند میخواد منو برگردونه ولی من از ته دل دوست داشتم
برگردم میگفت پشیمونم بهم فرصت بده از خدام بود که بهش فرصت بدم ولی خانوادم نمیذاشتن میگفتن آدمی که 7 سال درست نشده هیچوقت درست نمیشه عمرتو بیشتر ازین تلف نکن توی این مدت یکبار خانوادش اومدن که با پدرم حرف بزنن ولی راضی نشد و گفت که دخترم تمام این چند سال حرفی نزده الانم چیزی از مشکلاتش نمیگه ولی میدونم که زندگیش زندگی نبود
پدرم بهیچوجه راضی نمیشد ازم خواست سیمکارتمو عوض کنم و دیگه باهاش حرف نزنم و از فکرم بیرونش کنم کار شب و روزم گریه بود که چرا اینکارو کردم
پدرم دلداریم میداد هزار و یک دلیل و منطق برام میاورد که این زندگی بدرد بخور نیست البته حرفای پدرم همش درست بود و میتونستم درک کنم که چقد نگرانمه توی ازدواج من خودشو مقصر میدونست و میخواست هر طوری شده نذاره بیشتر عذاب بکشم ولی من همسرمو دوست داشتم
باینکه میدونستم در حقم خیلی بدی کرده ولی دلم نمیخواست جدا شم
توی این مدت با خانوادم لفظا درگیر شد و کارو خرابتر کرد و پدرم مصممتر از قبل شده بود نه میتونستم همسرمو کنترل کنم نه خانوادمو وضعیتم خیلی بدبود
بعد از دو ماه هر طور بود با واسطه داییم پدرمو راضی کردم و برگشتم سر زندگیم
ولی اینبار از چاله به چاه افتاده بودم به شدت از خانوادم کینه به دل گرفته بود و میخواست ازشون انتقام بگیره از طرفی خواهر و برادرام طردم کردن زندگیم بد بود بدتر شد
گوشیمو ازم گرفت و گفت باید کاملا باهاشون قطع رابطه کنی در حالیکه به پدرم قول داد که دیگه هیچوقت اذیتم نکنه و نذاره آب توی دلم تکون بخوره اون میدونست عاشق پدر مادرمم و نمیتونم ازشون دور باشم چه برسه به اینکه برا همیشه دورشونو خط بکشم حالا کار شب و روزش فحش و ناسزا به خانوادم بود
پدرم هر روز بهم سر میزد و من خودمو خیلی خوشحال نشون میدادم ازینکه پدرم میومد به دیدنم عصبانی بود و هر بار کلی دعوا میکرد پدرم میگفت چرا رفت و آمد نمیکنی و من هر بار هزار و یک بهانه جور میکردم سعی میکردم شوهرمو آروم کنم براش توضیح میدادم مهم اینه که ما دوباره با همیم گذشته رو فراموش کن اینطوری فقط خودمون اذیت میشیم بیا دوباره شروع کنیم هر چی بود تقصیر خودمون بود بیا جبران کنیم ولی گوشش بدهکار نبود از خانوادم متنفر شده بود و من هر لحظه بیشتر زجر میکشیدم
پدرم متوجه شده بود که همسرم نمیذاره پیششون برم 6 ماه بهمین روال گذشت تا اینکه یه روز خواهرزادمو تو خیابون دیدم که داشت از کلاس زبان برمیگشت دلم براش پر میکشید خیلی دلم تنگ بود براشون بغلش کردم و بوسیدمش ولی شوهرم بهش محل نذاشت و همینکه رسیدیم خونه منو به باد کتک گرفت فحش و توهینم که کار یه لحظه ش بود بهم گفت دیگه نمیخوامت و باید جدا شیم و برو نمیخوام تو خونه م ببینمت ..................
فرداش پدرم اومد در خونه و وقتی منو با اون سر و صورت کبود و زخمی دید بدون هیچ حرفی گریه کرد گفتم از پله ها افتادم باور نکرد دیگه خودمم نتونستم تحمل کنم ................. پدرم گفت دیگه نمیذارم یه لحظه اینجا بمونی هر چی التماسش کردم قبول نکرد و گفت میخوای دفعه یه دیگه بیام جنازتو ببرم مگه چیکار کردی اینقد میترسی
خلاصه با پدرم رفتم و میدونستم دیگه راه برگشتی نیست
الان 3 ماه از اون روز میگذره خودش یکبار اومد پیش بابام و گفت نمیتونم طلاقش بدم دوسش دارم
ولی پدرم بهش گفت دیگه فراموشش کن یکبار بهت فرصت دادیم ولی بدتر شد ازون موقع نه خودش نه کسی از خونوادش نیومدن
منم دادخواست طلاق توافقی دادم و منتظر احضاریه دادگاهم
خیلی طولانی شدببخشید دوستان








علاقه مندی ها (Bookmarks)