بهزاد 9 عزیز ممنون که به تاپیک من سر میزنید و نظرتون رو میگید همسرم قبل از ازدواج میگفت که مشکلی با ازدواج قبلی من نداره حتی وقتی گفتم ممکنه به خاطر پسرم مجبور باشم با خانواده اون مرحوم ارتباط داشته باشم گفت اگه میخوای دو تا آپارتمان کنار هم میگیریم که برای بچه هم مشکلی نباشه که البته من با این نظرش به هزار و یک دلیل مخالف بودم اما بعد ازازدواج خیلی من اذیت کرد میگفت باید طوری بچه رو به اونا بدی که پدرشوهر سابقت رو نبینی مثلا باید صبح زود بچه رو میبردم منزل پدرم و خودم سریع برمیگشتم که برخوردی با اونا نداشته باشم اگه اتفاقی باهم میرسیدیم منزل پدرم و برخوردی بود که دیگه روزگارم سیاه میشد میگفت قبل از ازدواج فک نمیکردم اینقدر دوست داشته باشم و نسبت به تو حساس باشم هرچه میگفتم اون مثل پدر من هست میگفت که تو با دیدن اون یاد زندگی اولت و شوهر سابقت میفتی البته این اواخر خیلی حساسیتش کمتر شده بود اما خوب تو این مدت همه چی ویران شده در مورد فروش خونه نظر مشاور هم همین بود البته نه کل پول بلکه طوری که بتونم از باقیمانده پول آپارتمانی نزدیک منزل پدرم بخرم و مشاور هم خیلی تاکید کرد که پسرم ممکنه از این رابطه بیمار ضربه بخوره نمیدونم هر چی فکر میکنم حرفای شوهرم قبل از ازدواج خیلی قشنگ و رویایی بود اما بعد همه چی عوض شد از مخالفت خانوادش تا فشارهای خودش به خدا خیلی خسته و گیجم دیگه نمیدونم باید چی کار کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)