سلام دوستای همدرد همیشگی
من امروز بخاطر لایک های یکی از اعضا باز به تاپیکم برگشتم و یکبار دیگه مطالعه ش کردم.هرچند خاطرات بد برام تجدید شد ولی لازم میدونم توضیح بدم اخر جریان چی شد
طی این شل کن سفت کنای همسرم و کش مکش ها و سردرگمی های همسرم دقیقا روز مرد بود که من به خواسته همسرم رفتم پارک و باهم صحبت کردیم همسرم مثل ادمای افسرده فقط گریه میکرد و میگفت دوستت دارم ولی این جدایی به صلاح هردومونه و ما به این نتیجه رسیدیم که باید از هم جدا شیم.موقع برگشتن همسرم با گریه ازم خواستن که بیا و فقط این روز اخرو پیشم باش.من قبول نکردم و همسرم گفتن یعنی اینقدر از من بدت اومده که یروز نمیتونی کنارم باشی؟
من اون موقع واقعا از ته دلم از شوهرم نا امید شده بود و دیگه هیچ حسی بهش نداشتم و فقط و فقط انگار توی رودروایسی موندم و قبول کردم ولی قلبا راضی نبودم.توی مسیر خونه من توی مترو قسمت واگن خانما با مادرم تماس گرفتم و جریان رو گفتم که همه چیز تموم شده و دارم با همسرم میرم خونه که وسایل ضروریم رو بیارم
ما به خونه رسیدیم و اون شب به یه مهمونی از قبل تعیین شده دعوت بودیم.اصلا دوست نداشتم برم به اون مهمونی و همسرم گفتن چون از قبل قول داده بودیم بریم بیا این بارم بریم و من باااااز انگار توی رودروایسی باشم قبول کردم چون اون میزبان از دوستان خودم هم بودن.برادر همسرم تماس گرفتن و گفتن میام دنبالتون که باهم بریم.تمام اون مدت همسرم بهم میگفت دوستم داره و گریه میکرد,خودشو کنترل میکرد و باز یه چیزی میگفت و گریه ش میگرفت منم حال خوبی نداشتم البته تا اینکه دمدمای رفتن مادرم باهام تماس گرفتن و گفتن کجایی و وقتی متوجه شدن من هنوز اونجام ناراحت شدن و گفتن وقتی گفته جدا شیم تو چرا هنوز اونجایی؟وسایلتو جمع کن و زود برگرد خونه دیگه همه چی تموم شد
منم که از همه جا درمونده بودم و مادرم رو تنها دلسوزم میدونستم به حرف مادرم گوش کردم و راه افتادم که برم.همسرم بهم گفت نرو ولی من دیگه نتونستم روی حرف مادرم حرف بزنم و راه افتادم که برم همسرم تا جلوی در منو رسوند و همش گریه میکرد و من رفتم.تا برسم خونه پدرم چندین بار تماس گرفت و گفت برگرد اما من واقعا دیگه پای برگشتن ندارم دیگه همه چی برام تموم شده بود و رسیدم خونه مادرم.از اون طرف همسرم هم مجبور بودن برن به اون مهمونی و رفتن
اخر شب بهم پیام دادن که من عاشق توام و بدون تو نمیتونم زندگی کنم,من امشب فهمیدم بدون تو یچیزی کم دارم من اشتباه میکردم نمیدونم چی شده بود.امشب خیلی بهم بد گذشت همش عذاب کشیدم و مجبور شدم به همه دروغ بگم که مسافرتی,جات خیلی کنارم خالی بود و گفت منو ببخش و بیا برگردیم.من زن و زندگیمو دوست دارم من تک تک وسایلای خونه رو هم حتی دوست دارم....
اما بدون اینکه بخوام من دیگه اون ادم سابق نبودم و گفتم دیگه همه چی تمومه و تلفنم رو خاموش کردم
همسرم چندین بار با محل کارم تماس گرفتن و من جوابشونو ندادم و این جریان سه روز طول کشید.موقع برگشت از محل کارم همسرم رو جلوی در خونه پدرم دیدم با چشمای پف کرده و ریش و سبیل بلند و پریشون.تا منو دید از ماشین پیاده شدو گفت فقط یه فرصت دیگه بهم بده خواهش میکنم بذار باهم حرف بزنیم گفت لااقل تلفنتو روشن کن.بهم گفت من رفتم امام زاده صالح و نذر کردم که تو برگردی نمیدونی تو این سه روز چی به من گذشت و من چی کشیدم.من متوجه رفتارم نبودم من بدون تو میمیرم.
خلاصه بعد از کلی صحبت دلم نرم شد و برای بار اخر یه فرصت بهشون دادم
همسرم گفت بهم قول بده هیچوقت منو تنها نمیذاری و من قول میدم هیچوقت نمیذارم از پیشم بری
ازون جریان تاحالا همسرم تبدیل به یه فرشته شده حتی از قبل هم بهتر شده
من نمیدونم چه اتفاقی افتاد فقط زندگیم از همیشه بهتر شده و حالا دوماهه تمام اساسیه منزل رو چیدیم و داریم زندگی میکنیم و همسرم از همه نظر عالی هستن.منم ایرادات خودم رو برطرف کردم و از خودم راضی هستم
و اینکه نمیدونم چجوری خدا برامون پول فرستاد و قرار بعد از ماه رمضان جشن عروسی بگیریم
هردوی ما ازین جریانات درسهای بزرگی گرفتیم و باعث شد پی به ایرادات خودمون ببریم و اصلاحشون کنیم و الان زندگیمو مثل اوایل نامزدی پر از عشق و تازه ست
همسرم میگن من توبه کردم برای همیشه و محاله دیگه از جدایی حرف بزنم
من هم به خدا توکل کردم و از خدا میخوام هرآنچه که صلاح و خیر هر کسی هست خدا براش مقدر کنه
بنظرم علت تمام این اتفاقات حجم بالای استرس,نگرانی,اضطراب و بحث های ما باهم بود,اشکال مدام کنار هم بودن بود و اینکه قدر حضور هم رو نمیدونستیم و کمرنگ شده بود,اشکال درگیریهای ذهنی بود و اینکه دیگه تشخیص نمیدادیم خوب و بد چیه و مدام تمام فشارهارو با بحث سر هم خالی میکردیم و مهمتر اینکه گاهی یه تلنگر همه چیزو حل میکنه و من اون تلنگر رو ناخواسته زدم.وقتی که واقعا نا امید شدم و همسرم رو رها کردم.
گاهی بهترین راه اینه که مشکل و همه دنیا رو رها کنی و بسپاریش به خدا
کاش قدر هم رو بیشتر بدونن ادما.
امیدوارم بیتای عزیزم این پست اخر من رو مطالعه کنن








علاقه مندی ها (Bookmarks)