سلام عزیزم. من با خوندن پست شما دهنم از تعجب باز مونده بودعزیزم مادر شوهر شما نمی تونه جای شما رو بگیره دختر شما هر وقت هم که با مادرشوهرتون باشه بازم دختر شماستفکر نکن این حرفارو همینطوری میزنماتفاقا در این زمینه تجربشو دارمشما یه جنگ با مادر شوهر راه انداختیم.به خدا تو تنها کسی نیستی که نزدیک مادر شوهرتی .من تو خونه مادر شوهرم زندگی میکنم.وقتی دخترم به دنیا اومد مادر شوهرم گفت چقدر شبیه پدرشه و من از این قضیه خوشحال شدم.بعدا که دخترم بزرگتر شد مادر شوهرم هر چقدر دوست داشت بغلش کرد هرچه قدر دوست داشت بوسیدش به دخترم میگه دختر من .مامانی .منم واقعا خوشحال میشمنمیدونم کارم درسته یا نه ولی اونقدر با مادر شوهرم صمیمی هستم که بزرگترین رازای زندگیشو که حتی به دخترم نگفته به من میگهمادر شوهرت دشمنت که نیست فکر کن مادر خودته دوست داشتی عروستون اینطور به مادرت زل بزنه.من نمیگم مادرشوهرت فرشتست ولی تو می تونی نیمه ی پر لیوان و نگاه کنی.خیلی خیلی حساسی.برادر شوهر من خونه ی مادر بزرگش بزرگ شد یعنی کلا اونجا بود مادر بزرگش خیلی دوست داره ولی به مادرش ترجیح نمیدههیچکس نمی تونه مادر و بچه رو از هم جدا کنهبه نظر من با توجه به نوشته هاتون نگرانیتون صد در صد بی مورد .هر چه قدر جبهه بگیری وضع بدتر میشه .پس اروم باش و با مادر همسرت مبارزه نکنوقتی میگی هشت ساله عروسشونی ولی جارست دو ساله اومده خودشو جا کرده پس ایراد از شماستسیاست داشته باش .ببخشید غلط زیاد دارم با عجله نوشتم








علاقه مندی ها (Bookmarks)