سلام مصباح الهدی
شرایط فعلیه شما مختص نامزدیه و به زودی شرایطتون تغییر میکنه ، حتی میتونید از شرایط فعلیتون به نفع خودتون استفاده کنید . حتی نمیشه اسم مشکل رو بهش داد .
این شرایطو بزار برای اینکه به همه حتی خودت و پدرت و علی الخصوص همسرت نشون بدی ، شما و پدرت برای هم خیلی عزیزید و این کسب رضایت هم براتون لذت بخشه.
*** شما با همین شرایط سعی کن زندگی کنی و منتظر فرصت خاص نباش چون شرایط تو همینه ، خیلی نمیتونی تغییرش بدی . این آرامشو به همسرت هم منتقل کن .
*** حتما از مادرتون کمک بگیرید .
*** یادتون باشه حداقل توی زمان حال ، شرایط شما هر چقدر هم سخت بشه و خدایی ناکرده مشکلی براتون به وجود بیاد این پدر و مادرتون هست که پای همه چیزتون می ایسته نه همسرتون ، تا حالا به آمار مردهایی که پای شرایط سخت زنهاشون ایستادن دقت کردین ؟ به آمار زنهایی که به پای شوهراشون موندن و زندگی کردن چهطور؟
من شرایطی مثل شرایط شما رو داشتم ولی ناراحت نبودم و همیشه اینو مدنظر قرار میدادم که به زودی این همه اختیار پدرم نسبت به من، میرسه به خودم و همسرم و حتی ناراحت بودم از این بابت .
من 32 ماه عقد بودم . خواهر کوچکتر من 6ماه عقد بود ولی گاهی هر طور خودش دوست داشت رفتار کرد ، اون موقع راضی هم بود.
الان من خیلی خوشحالم که اون همه مدت شرایط رو مدیریت کردم برای اینکه پدرم راضی باشه . مسافرت نرفتم ، حتی یک شب خونه پدرشوهرم نموندم و... ولی شاد بودم، میدونستم دختره بابا بودنم آرزوست.
*** هرگز خانواده همسرم و حتی همسرم متوجه نشدن که پدرم اجازه نمیده بلکه همیشه جواب رد از طرف خودم بود .
*** همسرم هرگز متوجه نشد که گاهی من به خاطر پدرم کاری رو انجام دادم یا ندادم و ناراحتم و برای همین همیشه پدرم احترام و عزتش محفوظ بود.
*** خانواده همسرم خیلی راحتن وجاریه من که همزمان نامزد بود هر شب خونه پدرشوهرم بود ، ولی در کل احترام من بین همه عروسهای خانواده همسرم خیلی بیشتره و روابطمون رسمی تره و من اینو دوست دارم.
شرایط شما با پدری که داری فقط صبر لازم داره و صبوری انگیزه میخواد و انگیزه این صبوری همینه که اینو مد نظر قرار بدی :روزی میرسه آرزو کنی دختره خونه پدرت باشی و بری از پدرت اجازه بگیری که کجا بری و چی کار کنی .
اصلا این انگیزه ای که اون موقع توی اون شرایط داشتم ، از تجربه شرایط مشابهی بود که من برعکس رفتار کردم : پدر بزرگم که مثل پدرم بود و سختگیرتر بود و من در مقابلش مدام وارد فاز سرکشی و بحث میشدم، ایشون خیلی زود فوت کردن . آرزو دارم فقط یکبار برگرده تا من به هر قیمتی لبخند رضایتشو ببینم. کاش من درکش میکردم . دیگه اشتباه پدربزرگمو برای پدرم تکرار نکردم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)