سلام به همه دوستان خوب همدردی
همین!!!..........میگم خسته نشید ی وقت!!!!..........حسابی افتادید تو زحمت...........چطوری می خواید از شرمندگی خودتون در بیاید؟؟؟؟؟؟؟ این همه سعی میکنید.... سعی میکنید...خدایی فقط همین؟؟؟
من ک خواهش کردم دقیق بفرمایید...حوصله نداشتید توضیح بدید یا همین ها بود واقعا؟؟
می خواستم چیزهای دیگه بگید از دست به عمل زدن هاتون توضیح بدید بعد ببینم ک از ی مراحلی رد شدید بعد...ولی شما هنوز نقطه اولید...ماشالاه تکون هم نمیخورید!!!!
نظرتون تغییری تو دیدگا ه هاتون صورت گرفته؟؟؟از چند ماه پیش تا حالا چه اطلاعات جدیدی کسب کردید؟فک کنید این هم این هم اطلاعاتی از ی فناوریه
اون وقت انتظار دارید ی معجزه ای بشه ...شرایط عوض بشه... وقتی شما هنوز همون پسر چند ماه پیش هستید ک ...
خب حالا خوب گوش کنید چون دیگه پروندتون داره میره دادگاه قضایی. خودتون هم میرید پای میز محاکمه
بیایید ی نگاهی به سعی کردم سعی کردم هاتون بندازیم:
[/b]
این ک پستپست 17 گفتید نمیتونم فراموش کنم چون هنوز "امیدوارم ... امیدوارم ک بهش برسم "
افرین خیلی خوب تشخیص دادید...
گفتم ک شما زوم کردید رو بعد عاطفی باعث میشه منطقی فکر نکنید!!!
من نگران تیکه دومش نیستم بالاخره این خانوم یا یکی دیگه بهش میرسید ولی این
امیدوارمه !!!!!
امید بر پایه چی؟ اخه همین جوری ک نمیشه ادم بگه من امید دارم!!!همیشه انقدر خوش بینید؟
تا وقتی اتفاقی نیفتاده پس نباید امید داشته باشید ولی علتش اینه ک فکر کردن به این چیزها شیرینه هر چند موقتی ...هرچند عقلتون میگه درست نیست
ببینید مثلا ی دختری تو دلش از ی پسری خوشش میاد. ایا درسته ک بشینه امیدوار باشه و بهش فک کنه؟؟؟؟مگر اینکه اتفاقی بیفته .......اون پسر هم از این دختر خوشش بیاد و بیاد جلو .تازه اون موقع هم امیدواریو خیال بافی ممنوع!!!
حتی اگه الان هم اون خانوم به قول شما نظرش عوض شه(ک باز هم این جای حرف داره)شما نباید همه چی رو تموم شده ببینید.
این وابستگی شما نشون از نا پختگیتون داره هیچ توجیه منطقی نداره !!!
شاید هم چند جلسه اول همه چی خوب بود، (درصورت پیش بردن مسیر خواستگاری به طرف شناخت درست طرفین از هم،) ولی بعداز چند دیدار و گفت وگو باز هم به ی موردی برخوردید ک فهمیدید به درد همسری نمیخورید. یا اصلا نه.... جواب ازمایش جور درنیومد!!!
فک کنم شما اگه روز اول ایشون موافقت میکردنو میرفتید خواستگاری برمی گشتید می گفتید "من هیچ حرفی ندارم فقط منو به غلامی تون قبول کنید هر چه زودتر بهتر چون من انتخاب کردم"یا حتی اگه الان نظر خانوم عوض شه و شما برید خواستگاری همین کار رو میکنید!!!!من نگران اینم.
نه؛ اینطوریام نیست. من اگه مورد منفی ببینم کلا ذهنیتم عوض میشه. اینکه گفتم نکته منفی نمی بینم به همین علت بود. چون خودمو می شناسم؛ اگه مورد منفی ببینم که خیلی با ایده آل من فاصله داره می خوره تو ذوقم و کلا قضیه رو فراموش می کنم به همین دلیل دنبال مورد منفی می گشتم توی این خانوم که پیدا نکردم. (نمی گم هیچ ویژگی منفی نداره، شاید داشته باشه اما من هنوز ندیدم)
نگید نه ک باور نمیکنم !!!!!.اگه این طوری نبو د، وقتی اون خانوم جواب رد داد میگفتید "خب... من ک میخواستم باب اشنایی باز بشه "بله" ک نگفته بودم شاید هم اصلا میرفتیم جلو میدیدم دنیامون با هم خیلی فرق داره و..." در نهایت هم به خاطر ویژگی های مثبت این خانوم ایشون همیشه برای شما قابل احترامند. فقط به عنوان ی همکار.
شما چیزی نمیدونید از این خانوم فقط رابطه کاری داشتید دکتر فرهنک میکه "توی محل کار ادمها خودشون نیستن"
نشون به اون نشون ک میگید یه نکته منفی هم پیدا نمیکنم. پس شما شناخت ندارید!!
با چند تا جمله ک نماز میخونه و نجابت و...خب قبول اینها درست.ولی اصلا کافی نیست مگه قراره همه نماز خونها زوج موفقی باشن؟؟؟
بعضی ها میتونن دوست خوبی باشن، همکار خوبی باشن ، به عنوان دوتا انسان شریف مراوده داشته باشن ولی نه اینکه همسر خوبی هم باشن!!!!
فک کردن به همه اینها یعنی دیدگاهتونو عوض کردن!!! هزار بار به اینا فکر کردم. درسته؛ قبول دارم که اینها دلیلی برای خوشبختی نمیشه، ویژگی مثبت محسوب میشه اما تضمین خوشبختی و مناسب بودن این خانوم نیست. می دونم که شناخت من عمیق نیست. اما با این وجود نتونستم توی ذهنم تمومش کنم.
بعد از این کار، این دفعه اگه کسی اومد گفت بیا بهت دختر معرفی کنم فقط کوتاه میگید" منم نظر مثبتی رو ایشون داشتم خواستم از طریق خانواده باب اشنایی رو باز کنم ولی ایشون موافقت نکردن"
ناله های عاشقانه هم ک اینجا سر دادید اونجا نمیگید!!!!
هیچ وقت نگفتم. حتی وانمود کردم که اصلا ککم هم نمیگزه که جواب منفی شنیدم. حتی رفتارم با خود اون خانوم هم عادیه و اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
حالا خودتون بگید چند سال حبس ببرم براتون؟؟؟؟
اصلا ولش کنید بیایید ی قصه بگیم از ی پسرخوبی....
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود تو این دنیای بی سرو سامون!!!
ی روز ی حسن کچل (شما بازیگرشید

) دختری رو میبینه میگه واااااااااای چه قدر به معیار های من نزدیکه ....چقدر نجیبه.....بعد میره جلو میگه خانوم لطفا منو به غلامیتون قبول کنید.
دختره میگه نه نمیتونم قبول کنم
حسن کچل برمیگرده پیش ننه حسن شرح حال میگه(یعنی همدردی، شما اینجا ی عالمه ننه داشتید تا حالا

)
خلاصه قصه میره تا اونجایی ک حسن کچل دیگه سعی میکنه بهش فکر نکنه...سعی میکنه قید دختره رو بزنه...سعی میکنه سعی میکنه....(کلا حسنه و سعی هاش!!!!خفمون کرد با این سعی هاش

)
برمیگردن بهش میگن "حسن برو علت این اشتیاق را پیدا کن"
از اون طرف 4 ماه پیش ی خانم بیکاری بهش گفت برای اینکه فیلت یاد هندستون نکنه ی کتابی هست به نام....برو بخون.
بخدا دانلودشم کردم. یه چند صفحه هم خوندم. اما وسط صفحاتش کلماتش پاک شده بودن. (کتابش مشکل داشت) و از طرفی هم دیدم خیلی زیاده و منم واقعا وقت نمی کنم این همه رو بخونم. بخاطر همین دیگه بی خیالش شدم و نرفتم دوباره از یه سایت دیگه دانلودش کنم.
حسن هم گفت سعی میکنم...

ولی مدیونید فک کنید بچمون اهل عمل نیست!!!!!.برای اینکه چشتون دربیاد رفت خوند. بعد دید اتفاقا ی بخشی داره چرا عاشق میشویم؟؟بعد علت اشتاقشو فهمید.
تازه تو این مطالعاتش دستاورد دیگه ای هم داشت. اونم اینکه حسن فهمید خودباوریش پایینه وگرنه با جواب منفی دختر اون هم دوبار، یکم حس دافعه پیدا میکرد. اوائل اینطوری بود. حس دافعه شدید، اما بعد..
ی چیز دیگه هم ک گفتن این بود ک برای افق جدید پیدا کنی برو سی دی های دکتر فرهنگ و گوش کن تاپیک های مشابه و....اتفاقا این دفعه هم حسن گفت "چشم .سعی میکنم مطالعاتم و بیشتر کنم"
بهد رفت دکتر فرهنگ و ک گوش کرد دید جواب این سوالش و پیدا کرد ک تو پست 13 گفته بود همه اینها رو خودم میدونم مشکل من اینکه نمیتونم عمل کنم؟
واقعا چرا ادم بعضی وقتها میدونه ولی پای عمل ک میرسه نمیتونه و گند میزنه!!!!!!
تاپیک های مشابه هم خوند ی جا خانوم مصباح نامی خیلی حرفهای خوبی زده بود حسن و کلا دگرگون کرد!!!
کجا؟ شرمنده یادم نمیاد!!
ی اقایی هم ک همش میشینه نامه مینویسه برای همسر ایندش

گفت حسن برو تو فاز معنوی جات!!
صلواتو انگشترو....
(وارد این بخش قصه نمیشم چون خیلی مفصله تا همین جاشم انگشتام درد گرفت. ولی بدونید با همین فرمون برید جلو کل دنیاتون عوض میشه. شعر یک شبی مجنون نمازش را شکست خوندید؟؟؟)
بعد همون خانوم بیکار ه بهش گفته بود حسن جان تو توی پس زمینه ذهنیت فک میکنی فقط همین ی دختر مناسبته!!!!
حسن گفت: خاموش !!!!!من کی همچین فکری کردم!!!!. من فقط دیر به دیر فراموش میکنم

خودم همه اینها رو میدونم ...میدونم دخترهای دیگه هم هستن ک....

اخی ..الهی چه بچمون بیگناهه و مظلوم .....
این خانوم بیکاره گفت حسن هر کاری میکنی بکن ولی تمومش کن، تا عشق واقعی تو جذب کنی، و ی سری حرفهای مفت دیگه هم زد مثلا گفت حسن برو از ی روانشناس هم کمک بگیر ما ک دکتر نیستیم نظر شخصی میگیم اونها تکنیک های خوبی بلدن...چون دختر رو هم هرروز میبینی حتما با ی متخصص هم حرف بزن ...حتی لقمه رو هم اماده کرد، اسم دکتر حبشی رو اورد.....
این دفعه حسن محکم تر از قبل گفت :خاموووووش

خودم همه اینها رو میدونم

ای وای؛ اینطوری میگید شرمنده میشم. بخدا وقت نمی کنم. 12 ساعت سر کارم، اونم شبکار. (شیفت شب شدم که کمتر اون دخترو ببینم.) مرخصی هم که اصلا حرفشو نزنید چون نمیدن. صبح جنازم میرسه خونه تا ظهر می خوابم بعدشم که بعد از ظهر باید کم کم آماده شم برم سر کار. یه چیز دیگه هم اینکه اگرم وقت داشتم بازم نمی رفتم پیش روانشناس. چون معتقدم فقط پول بی خود می گیرن. یه بار رفتم یه سری حرفایی که خودمم می دونستم تحویلم داد، نیم ساعت نشستم و کلیم پول دادم. باور کنید مشاوره های اینجور سایتا بهتره. تازشم؛ کو مشاوری که من بتونم باهاش راحت باشم و سفره دلمو پیشش پهن کنم.
بعد حسن سر حرفش موند ک میگه دخترهای دیگه هم هستن، برای همین و به اضافه جند تا کار دیگه ک حسن کرد، در نهایت این دختر رو قیدش و زد . بعد چشاش باز شد....بازه باز.... تا دخترهای دیگه دورو برش هم بببینه ، به خانوادش هم گفت بگردید برام دختر پیدا کنید و....
اصلا اعصاب و حوصله اینو ندارم که از خانوادم بخوام برام دختر پیدا کنن. اونام که از خداشونه من چیزی نگم تا راحت خودشونو بزنن به خواب.
از این جا به بعد اخر قصه رو حسن خودش میاد تعریف میکنه....از چیزهای خوبی ک این اتفاق براش داشت میاد میگه و کلا هر چی ک دلش بخواد....
ان شاالله
شاید باز هم بگه سعی میکنم شما فعلا خااااااااااااموووووووش


علاقه مندی ها (Bookmarks)