سلام فرشته مهربان عزیز
خیلی خیلی از شما ممنونم که برای تاپیک من وقت گذاشتید و راهنماییم میکنید.
حتما به توصیه هاتون عمل میکنم.
درست میگید.الان شرایط طوری شده که خونوادم دارن تصمیم میگیرن و من خیلی نمیتونم رو حرفشون حرف بزنم.
خودمم میدونم اشتباهه و در نهایت من و بچه از همه بیشتر اذیت میشیم.
در واقع با این کار یه جورایی میخواستم از شوهرم انتقام بگیرم که بفهمه من هم میتونم همه چی رو به خونوادم واگذار کنم و اجازه دخالت به بقیه بدم.
میخواستم بفهمه وقتی بقیه رو دخالت بدیم چقدر اوضاع آشفته میشه و دیگه مثل قبل نیست که من همه چی رو فراموش کنم و به کسی هم چیزی نگم.
قبلا هم گفتم که من توی دوران عقد هم از پدرم خواستم که اجازه بدن خودم و شوهرم باهم مشکلاتمون رو حل کنیم ولی متاسفانه شوهرم تمایل زیادی داره که بقیه براش تصمیم بگیرن.
وبارها به من میگفت تو مگه بزرگتر نداری؟
حرف اونروز من که گفتم با بزرگترم صحبت کن یه جور جواب در برابر حرفای قبلش بود.
در جواب حرفی که به پدرم زده بود و گفته تو اصلا نمیدونی دخترت چیکار میکنه و دخترت خود رای هست.
همونطور که میگید متاسفانه خییییلی زیاد به حرفایی که شوهرم زده فکر میکنم،طوریکه شب ها از شدت عصبانیت و ناراحتی اصلا نمیتونم بخوابم.
حتی به حرف های خوبشم که فکر میکنم غصه میخورم.
اول باید بتونم این کینه رو از بین ببرم و به حرف هاشم فکر نکنم.
بازم بابت راهنماییتون تشکر میکنم.
کمکم کنید روی خودم کار کنم و اشتباهم رو رفع کنم.
انشالله خدا هم کمکمون کنه راه درست رو بریم.
لطفا اگر مقاله یا تاپیکی هست که فکر میکنید میتونه کمکم کنه لینکش رو بزارید.