دوست عزیزم من به خوبی می دانم که چه می گویی. دوست دارم با شما همراه بشوم و همانطور که گفتم تجربه خودم را بهت بگم. اما این کار را اگر اجازه بدی کم کم می کنم. راستش اولین تجربه من برمی گرده به چهارسالگی من. من در بچگی خیلی خوب رشد می کردم و جزو بچه های قد بلند بودم. من مهدکودکی می رفتم که اون زمان خیلی معتبر بود. اما سرنوشت من طور دیگری رقم خورد. مربی ها به خاطر قد بلند فکر کردند پنج ساله هستم. من را در کلاس کودکان پنج ساله گذاشتند. عزیزم خانواده من آدم هایی نبودند که به دنبال اذیت کردن دیگران و سوء استفاده از کسی باشند و بالطبع من هم این کارها را یاد نگرفته بودم. خانواده ام دوست داشتند من مودب و آرام باشم اما متاسفانه کاملا در مقابل پرخاشگری و اذیت دیگران آسیب پذیر شده بودم. من مثل همه بچه های چهارساله رفتار می کردم اما به نظر هم کلاسی هایم کارهایم عجیب و مضحک بود. مثلا وقتی به ما می گفتند نقاشی بکش آنها رنگ آمیزی شکسته بسته ای می کردند اما من چند خطی خطی می کردم و کلی از نقاشی ام حظ می بردم. موقع غذا خوردن کمی برنج روی سفره می ریخت و .... . هم کلاسی های من بچه های ناآرامی بودند و شروع کردن به تمسخر من . حتی اسم کسی که من را بیشتر از همه اذیت می کرد هنوز به خاطر دارم. برایم شعر می ساختند و من را بازی نمی دادند. متاسفانه مربی های من هم فکر می کردند که من بچه ای هستم که دچار اختلال در رشد ذهنی است چون توانایی بچه های پنج ساله را نداشتم. نه ماه به همین منوال گذشت. نه ماه با حس بد تحقیر ، طرد شدن و تمسخر.
جالب است که بدانی بعدها مربی های مهدکودک متوجه اشتباه خودشان شدند و فهمیدند کسی که فکرش مشکل دارد آنها هستند نه من. سال بعد من تمام کارهایی را که در چهارسالگی انجام نمی دادم مثل همه همسالان پنج ساله ام انجام می دادم.
علاوه بر همه اینها در کودکی سبزه بودم. نگاه الان نکن که همه خودشان را برنزه می کنند. آن موقع دختربچه های تپل و سفید زیبا تلقی می شدند. البته اطرافیانم دوستم داشتند اما همه به من می گفتند سیاه ، دراز و از این قبیل شوخی ها. حتی یکبار در شهربازی گم شده بودم. با یکی از اقوام رفته بودم شهربازی و اون خانم خیلی مضطرب شده بود. وقتی پیدا شدم یکی از کارکنان اطلاعات گفت : خانم به خاطر این سیاه اینقدر گریه می کردی ؟ !!
حس کمبود اعتماد به نفس در ذهن من نقش بست. تا سالهای سال هیچگاه نتوانستم توانایی های خودم را باور کنم. باور کنم که من می توانم از خودم و حتی دیگران به خوبی دفاع کنم. قوی باشم و دوست داشتنی و زیبا . همیشه در رویا می دیدم که کسی من را زخمی می کند.
دوست عزیز این را برایت گفتم که بدانی شرایط خانوادگی و اتفاقات دوران کودکی ات نقش به سزایی در زندگی الان تو دارد. باید ببینی آیا در کودکی ات اتفاقاتی افتاده است که برایت ناگوار بوده است و حس تحقیر و ضعف را در تو شکل داده است ؟ باید نگاهی به حوادث دوران کودکی ات بیندازی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)