نقل قول نوشته اصلی توسط amirf نمایش پست ها
سلام من پیاماتونو کلا خوندم منم 1.5سال از عقدم میگذره و باورکنید تو این مدت همش فکر میکنم منو خانمم به درد هم نمیخوریم و باز خودمو قانع میکنم تا کی؟که اوضا ع درس میشه مشاوره رفتم ولی دلم راضی نیس،ببینید بعضی وقتا نمیشه کسیو مقصر دانست مثلا در مورد خودم اول اینکه راحت با همه چیز کنار امدم قبل عقدگفتم خانمم یکم کم حرفه و کم تنوع میگن الاناینجوری هس و درس میشه من سادم قبول کردم. در مورد همسرم اخه این چطور ادمی هس که بااین که کار داره نمییاد به خودش برسه ،باورتون میشه اصلا یک گل واسم نخریده ،از احوالپرسی گرم شرم داره ،اخه این چه زندگی هس که تو عقدیم و دلمون واسه هم تنگ نمیشه ، مگه من چند بار میخام زنده باشم ....به نظر شما نبود این رابطه بهتر از بودنش نیس؟/موندم چکار کنم اخه همینجوری هم نمیشه تمام کرد / بتون توصیه میکنم خلاقیت به خرج بدین ببینید چی میخاد برین جلو و کتبی ازش بخواین چیزایی که دوس داره // اگه دلش راضی شد ادامه بدین ولی خاسته های منطقی خودتونو حتما بگید ،از خداهم کمک بگیرین /مشاوررررررر فراموش نشه
ممنونم بابت وقتی که گذاشتین دوست عزیز
من فکر میکنم مشکل من با شما خیلی باهم فرق داره
شما رفتین خواستگاری و بدون اینکه کاملا راضی باشین عقد کردین
اما من و همسرم 3سال باهم دوست بودیم و 2سال عقد و همسرم عاشقم بود و البته هنوزم هستن.همسرم بخاطر ازدواج با من خودشو به آب و آتیش زد تا تموم شرایط رو محیا کنه.ما خیلی بهم نزدیک بودیم و همه تفریحاتمون باهم بوده و همیشه از هر نظر همدیگرو حمایت کردیم
ایشون هربار تو تمام بحثاشون گفتن که همیشه منو دوست داشتن و خواهند داشت و من باور میکنم چون همیشه غیر ازین نبوده و لطفایی که همسرم در حقم کردن کم نیست و فقط این خاطرات خوبشون باعث شد که من این روزای اخیر بتونم تحمل کنم
و در آخر متوجه شدم و همسرم به زبون آوردن که بابت شرایط مالی تو فشار بودن و از خودشون ناراحتن که چرا عروسی نگرفتیم چرا سفر نمیریم چرا خانواده ش پولمونو ندادن... یه حالت سرخوردگی و افسردگی پیدا کردن
دومین علتش همین همیشه باهم بودنمون بود.گاهی حضور بعضی افراد و خوبیهاشون و نقششون تو زندگی کمرنگ میشه تا جاییکه به چشم نمیاد یا حتی باعث دل زدگی میشه و همسر من هم دچار همین مشکل شده بودن
روز آخر که تصمیمشونو قطعی اعلام کردن برای جدا شدن و توی رودروایسی تنهایی به همراه برادرشون به یه مهمونی از قبل تایین شده رفتن شب به من پیام دادن و اظهار پشیمونی کردن.گفت جای خالیتو مدام حس کردم و اصلا بهم خوش نگذشت و کاش بودی و گفت من فهمیدم که بدون تو یه چیزی کم دارم و بهم فرصت بده که خودمو پیدا کنم.گفت خودمو باختم چون فشار زیادی روم بود و من خودم به شخصه شاهد بودم که چقدر بهمون سخت میگذشت ولی اصلا توقع این چنین رفتاری رو از همسرم نداشتم
من به همسرم فرصت دادم و در اصل به خودم هم همینطور چون متوجه شدم خیلی دوستش دارم هنوز و ایشونم همینطور
از شما خواهشم اینه اینقدر کمال گرا نباشین خواهشم اینه نیمه پر لیوانو ببینین.من بهتون قول میدم شما بدون همسرتون نمیتونین زندگی کنین و اینم میگم که با رفتارای کورکورانه باعث نشین همسرتون سرد بشن
یبار دل آدم میشکنه و وقتی شکست دیگه مثل قبل نمیشه زندگیتونو سر هیچ و پوچ تباه نکنین و سعی کنین شما مرد کاملی باشین و اینکه اکثرا باید هدیه دادن و محبت و ... غیره از جانب مرد باشه تا به اصلاح یخ خانمتون باز شه
انشاا... مشکل همه حل شه همچنین شما و من