سلام منم این تجربه رو داشتم. الان نمیدونم چه جوری آروم شدم و فراموش کردم.
شاید به خاطر این بود که درد بزرگتری (از دست دادن مادرم) جای اون غم و ناراحتی جدایی و گرفت.
شایدم اگه کس دیگه ای بود از دست دادن مادرش تموم شدن اون رابطه رو براش سخت تر میکرد و دوباره گرفتار میشد.
به هر حال در مورد من اینطوری بود که الان با گذشت چهار پنج ماه فکر و روحم آزاد شده و دیگه بهش فکر نمیکنم.
یکی از چیزایی که خیلی به من کمک کرد این بود که فکرم و در مورد اون آدم متوقف کردم. هر بار اومد تو ذهنم فورا ذهنم و
معطوف به چیز دیگه ای کردم. یکی دیگه ش این بود که رفتم مسافرت و فکرم به چیزای دیگه مشغول کردم.
البته گاهی وقتا هم میشد که میومد تو فکرم و دعا میکردم خدا یه جوری دوباره سر راهم بذاره تش و حتی تو ذهنم
تصویر سازی میکردم که اگه بیاد سمتم چه برخورد و چه رفتاری باهاش خواهم داشت. اما الان ....
الان دیگه اصلا به این چیزا فکر نمیکنم. من با خانومش که حرف زدم الان فقط دلم میخواد که با هم خوشبخت باشن و خیلی
واسه خانومش دعا کردم که بتونه اشتباه شوهرش و ببخشه و رابطه شون دوباره با هم مثل قبل بشه. الان دیگه هیچ حسی
به اون آقا ندارم و از ته قلبم فقط برای آرامش اون خانوم و زندگیش دعا میکنم. چون به نظرم خیلی خانوم خوب و مهربونی اومد
امیدوارم زندگیشون شیرین تر از قبل بشه حتی.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)